على اكبر دهخدا
832
امثال و حكم ( فارسى )
دو تيغ بهم در يك نيام نتوان نهاد كه نگنجد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : دو پادشاه در اقليمى . . . ، شود . دو جنگى دو مرد و دو شير دلير * ( چه دانم كه پشت كه آيد به زير . فردوسى . دو جو در شكم به كه ده من به پشت . * ( خريرا كه تيمار خر بنده كشت . . . ) امير خسرو . دو چشم چهار كردن . نهايت مراقب و مواظب بودن . انتظار بسيار بردن . ز ايران دگران باز باميد كنند * از پى ديدن دينارى دو چشم چهار . فرخى . رجوع به : چشمها را چهار كردن ، شود . دو چشم داشتن دو تا هم قرض كردن . رجوع به : چشمها را چهار كردن ، شود . دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج * بگويد هرچه خواهد شوخ بىرنج . ويس و رامين . رجوع به : آدمى چون بداشت . . . ، شود . دو چشم كسى را چهار كردن . بسيار انتظار دادن . ديرى چشم به راه گذاشتن . چندين حديث گفته شد و آخر آن نگار * تا بوسهاى بداد دو چشمم چهار كرد . فرخى . دو چشم كه بهم افتد يكى را شرم آيد . نظير : حيا در چشم است . دو چيز است اندر جهان نيكتر * جوانى يكى تندرستى دگر . اسدى . دو چيز بر يك خال پاينده نماند يكى دولت در طالع دوم جان در تن . مرزباننامه دو چيز را به دو هنگام لذت دگر است * شرابرا بصبوح و صبوح را به بهار . مغربى دو چيز طيرهء « 1 » عقل است دم فروبستن * بوقت گفتن و گفتن بوقت خاموشى .
--> ( 1 ) چون كلمهء طيرهء فارسى ! كه فرهنگنويسان بمعنى خجل و آزرده و خشمگين ضبط كردهاند قليل الاستعمالست و علت با حرف عربى نوشتن آن نيز مثل صدها نظاير ديگر روشن نيست . امثلهء ذيل كه در ديوانها يافت شد ضبط مىشود شايد براى ارباب تتبع سودمند افتد . ديد كز جاى برنخاستمش * طيره بنشست و سرگران برخاست . خاقانى . چو اين اوصاف نيكو حصر كردم با خرد گفتم * بدين دعوى كه برخيزد درينمعنى چه فرمائى خرد زان طيره گشت الحق مرا گفتا كه با منهم * بگز مهتاب پيمائى به گل خورشيد اندائى . انورى . گلگونهء موافقت و تاب عافيت * در روى دهر طيره و ايام مانده نيست . مجير بيلقانى . ز شهر فتنه بخيزد چو طيره بنشينى * به تنك مشك بريزد چو طره بفشانى . مجير بيلقانى . زان طيره نيم كان بت آزار پرست * دل بست مرا بعشوه و پشت شكست . مجير بيلقانى . تقويم نواى معجز طبع تو سخن * بفرست و بوعدهء كژم طيره مكن . مجير بيلقانى . طرهء تو عقل را بطيره سپرده * غمزهء تو فتنه را شكار گرفته . مجير بيلقانى . گر طيره مينمائى و گر طعنه ميزنى * ما نيستيم معتقد مرد خودپسند . حافظ .