على اكبر دهخدا
828
امثال و حكم ( فارسى )
زانكه تو هم لقمهاى هم لقمهخوار * آكل و مأكولى اى جان هوشدار . مولوى . رجوع به : دنيا ميدان جنگ است ، شود . دنيا بازار خداست . جامع التمثيل . دنيا با مالش عزيز است . زندگى با نيازمندى و فقر به چيزى نيست . دنيا باميد برپاست دنيا باميد قائم است . گج . نظير : آدمى باميد زنده است . رجوع به : اگر اميد رنجورى . . . ، شود . دنيا بدين نيرزد . تاريخ سيستان . دنيا بفريبد بمكر و دستان * آن را كه به دستش خرد عصا نيست . ناصر خسرو . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، شود . دنيا پس مرگ من چه دريا چه سراب . تمثل : با بط مىگفت ماهئى در تب و تاب * باشد كه بجوى رفته بازآيد آب بط گفت چو من قديد گشتم تو كباب * دنيا پس مرگ ما چه دريا چه سراب . پندار رازى . نظير : چو بسپردم من اندر تشنگى جان * مباد اندر جهان يكقطره باران . ويس و رامين . پس از ما گو جهانرا آب گيرد . دنيا پنج روز است . جامع التمثيل . رجوع به : دنيا دو روز است ، شود . دنيا جاى آزمايش است نه جاى آسايش . دنيا حلق است و دلق . رجوع به : دنيا دو روز است ، شود . دنيا خالى نيست . نظير : خدا همانقدر كه بندهء بد دارد بندهء خوب هم دارد . دنيا دار مكافات است . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . دنيا دايم بر يك قرار نيست . از جامع التمثيل . نظير : هميشه در بيك پاشنه نميگردد . دنيا دو روز است . بايد از لذات و خوشيهاى زندگى كامياب شد . نظير : دنيا پنج روز است . دنيا حلق است و دلق . اشرب و اطرب ودع الدنيا . دنيا دون پرور است . جامع التمثيل . نظير : دنيا رذلپسند است . دنيا ديدن به از دنيا خوردن است . رجوع به : سفر مربى مرد است . . . ، شود . دنيا را آب ببرد او را خواب برده . نهايت لا قيد و بىاعتناء بامور است . دنيا را باميد خوردهاند . نظير آدمى باميد زنده است . دنيا باميد برپاست . دنيا را خورده انگار . جامع التمثيل . دنيا را دو دستى گرفتن . بستگى و حب بسيار باموال و زخارف دنيا داشتن . دنيا را هرطور بگيرى ميگذرد . رجوع به : سخت ميگيرد جهان . . . ، شود . دنيا رذل پسند است . نظير : دنيا دونپرور است .