على اكبر دهخدا

829

امثال و حكم ( فارسى )

دنياش مثل آخرت يزيد است . بمزاح ، نهايت درويش و تهيدست است . دنيا عزيز و مال عزيز است . دنيا قديم است . نظير : اين همان چشمهء خورشيد جهان‌افروز است * كه همى تافت بر آرامگه عاد و ثمود . سعدى . وجود خلق بدل ميكنند ورنه زمين * همان ولايت اسكندر است و ملك قباد . سعدى . دنيا كرد گندناست . كردمت پيدا كه بس خوبست قول آنحكيم * كاينجهان را كرد ماننده بكرد گندنا . ناصر خسرو دنيا محل گذر است . بايد بر بدىكنندگان و دشمنان بخشود . دنيا مكافاتخانه است . از جامع التمثيل . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . دنيا مكررات است . نظير : زين نزديك جهان يكدوسه كفگير چو خوردى * باقى همه ديك آن مزه دارد كه چشيدى . مولوى . جز شب و روز مكرر در بساطش هيچ نيست * عمرها زير فلك چون خضرا گر پايد كسى . صائب . عالم ديگر بدست آور كه در زير فلك * گر هزاران سال ميمانى همين روز و شب است . صائب . چار بازار عناصر پر مكرر گشته است * وقت آن آمد كه برچينند اين بازارها . صائب . من از اين زندگى يك نهج آزرده شدم * قند اگر هست نخواهم كه مكرر گذرد . ايرج ميرزا . عمر بگذشت و نديديم به خود روزبهى * تا بكى اى فلك اين دور مكرر ديدن . كمالى . گل اين باغ همه يكرنگست * بانگ مرغانش بيك آهنگ است ميوه كامسال ز شاخش‌چينى * به همان صورت پارش بينى بوى آن هست همان رنگ همان * بكمال خودش آهنگ همان . جامى . دنيا ميدان جنگ است . نظير : دنيا آكل و ماكول است . نقل خارستان غذاى آتش است * بوى كل قوت دماغ سرخوش است زهرها هرچند رهرى ميكنند * زودتر ياقاتشان برمىكنند ورجهانى پر شود از خار و خس * آتشى محوش كند در يك نفس اين جهان جنك است چون كل بنگرى * ذره ذره همچو دين با كافرى اين يكى ذره همى پرد به چپ * و اندگر سوى يمين اندر طلب ذرهء بالا و آنديگر نگون * جنگ فعليشان به‌بين اندر ركون جنگ فعلى جنگ طبعى جنگ قول * در ميان جزوها حربى است هول اين جهان زين جنگ قائم ميبود * در عناصر درنگر تا حل شود چار عنصر چار استون قويست * كه برايشان سقف دنيا مستويست هر ستونى اشكنندهء آن دگر * استن آب اشكنندهء هر شرر