على اكبر دهخدا
814
امثال و حكم ( فارسى )
دشمن چو نكو حال شوى گرد تو گردد * زنهار مشو غره بدان چرب زبانيش . چونانكه چو بز بهتر و فربهتر گردد * از بهر طمع بيش كند مرد شبانيش . ناصر خسرو . رجوع به : گرت راهى نمايد . . . ، شود . دشمن چه كند چو مهربان باشد دوست . گج . دشمن خرد است بلائى بزرگ * ( . . . غفلت از آن هست خطائى بزرگ . ) نظامى . رجوع به : آتش اگر اندك است . . . ، شود . دشمن خويشيم هر دو دوستار انجمن * ( من ترا مانم بعينه تو مرا مانى درست . . . ) منوچهرى . نظير : سوختم تا گرم شد هنگامهء دلها ز من * بر جهان بخشودم و بر خود نبخشودم چو شمع . صائب . قسمت ما چون كمان از سهم خود خميازهايست * هرچه داريم از براى ديگران داريم ما . صائب . كذبالة السراج تضئى ما حولها و تحرق نفسها . كالا برة تكسو غيرها و استها عارية . دشمن دانا بلندت مىكند * بر زمينت مىزند نادان دوست . رجوع به : فقرهء بعد شود . دشمن دانا به از نادان دوست * ( دوستى با مردم دانا نكوست . . . دشمن دانا بلندت مىكند * بر زمينت مىزند نادان دوست . ) رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود . دشمن دانا كه غم جان بود * بهتر از آن دوست كه نادان بود . نظامى . رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود . دشمن دوست چون تواند بود . ابو الفضل بيهقى . دشمن دوست نگردد ( چغندر گوشت نگردد . . . ) جامع التمثيل . دشمن شادخوار بسيار است * دوستى غمگسار بايستى . عمادى شهريارى . دشمن شود دوست از بهر چيز * ( ز چيز كسان بىنيازيم نيز كه . . . ) و در جاى ديگر : ( ز چيز كسان سر بهپيچيد نيز * كه . . . ) فردوسى . نظير : خويش بيگانه گردد از پى ديش * خواهى آن روز مزد كمتر ديش . رودكى . دشمن طاوس آمد پر او * ( . . . اى بسا شه را بكشته فر او . ) مولوى . تمثل : اندر اين روزگار ناسامان * هركه را فضل هست يا هنر است همچو روباه هست كشتهء دم * همچو طاوس مبتلاى پر است . محمد ابن عبد الملك . بلاى من آمد همه دانش من * چو روباهرا موى و طاوسرا پر . ابو العلاء . طاوسرا بديدم مىكند پر خويش * گفتم مكن كه پر تو با زيب و با فر است بگريست زار زار و مرا گفت ايحكيم * آگه نهاى كه دشمن جان من اين پر است . كافى بخارى . و معلوم شد كه جگر بط چون پر طاووس و بال او آمد . مرزباننامه .