على اكبر دهخدا

809

امثال و حكم ( فارسى )

دست راستش زير سر شما ( يا ) زير سر ما باشد . ما يا شما هم اميد است به اين خوش‌بختى برسيم . دست رد بر سينهء كسى نهادن . خواهش و التماس او را نپذيرفتن . دست زمانه يارهء شاهى نيفكند * در بازوئى كه آن نكشيده است بار تيغ . مسعود سعد . رجوع به : عروس ملك كسى . . . ، شود . دست زور بالا . گج . نظير : الحكم لمن غلب . دست زير ز نخ زدن . رجوع به : دست ستون ز نخ . . . ، شود . دست زير سنگ آمدن . تمثل : گنبدى كاندر آن بت سنگست * غلغلش تا هزار فرسنگ است كس بدان سنگ يكزمان ننشست * كه نيايد به زير سنگش دست . امير خسرو . دست زير سنگ را آهسته كشند . تمثل : دست چون ماند به زير سنگ سخت * جز به نرمى كى توان بيرون كشد . مسعود سعد . رجوع به : چاره بسى جاى بهتر . . . ، شود . دست ستون ز نخ كردن . چون غمنده و اندوهگنى دست را زير چانه و ذقن نهاده نشستن . تمثل : و را ديد با ديدگان پر ز خون * به زير ز نخ دست كرده ستون . فردوسى . ستون دولت و دين شهريار ابو منصور * كه هست زير ز نخ دست دشمنانش ستون . قطران . ستون دانش و دينى و از نهيب تو هست * هميشه زير ز نخ دست دشمنانت ستون . قطران . دو سال شد كه برين فرخ آستانه مرا * شد است دست تفكر به زير روى ستون . ظهير . دست سلطان دگر كجا بيند * چون بسرگين در اوفتاد ترنج تشنه را دل نخواهد آب زلال * كوزه بگذشته بر دهان سكنج . سعدى . دستش از پا درازتر آمدن مايوس برگشتن . بىنيل مقصود بازآمدن . دستش به پشتش نميرسد . چون داخل خانه شود در را نه بندد . دستش بخر نميرسد پالانش را مىزند . رجوع به : پالان بزنى . . . و رجوع به : بخر دستش نميرسد . . . ، شود . دستش بدم گاو بند شده است . كارى كه با آن امرار معاش متوسط تواند كرد پيدا كرده . نظير : دستش بعرب و عجم بند شده . دستش بعرب و عجم بند شده است . رجوع به : فقرهء قبل شود . دستش بدهنش ميرسد . تا حدى متمول است . دستش شيره‌ايست . عادت بدزدىكش و رو دارد . دست شكسته به كار ميرود دل‌شكسته به كار نميرود . رجوع به : اميد رنجورى . . . ، شود . دست‌شكسته و بال گردن . از تحمل بدى خوى و روش خويشاوندان يا از اعانت و