على اكبر دهخدا
810
امثال و حكم ( فارسى )
دستگيرى بستگان درويش و بىچيز گزير نيست . نظير : انفك منك و ان كان اجدع ( يا ) اذن يدك منك و ان كانت شلاء . دست طمع كه پيش خسان ميكنى دراز * پل بستهاى كه بگذرى از آبروى خويش . صائب . رجوع به : طمع آرد . . . و رجوع به : آبرو آبجو . . . ، شود . دست غيب . يارى و مددى از سوى خداى تعالى . مدعى خواست كه آيد بتماشاگه راز * دست غيب آمد و بر سينهء نامحرم زد . حافظ . شهر خاليست ز عشاق مگر كز طرفى * دستى از غيب برون آيد و كارى بكند . حافظ . دست كار دل نمىكند . جامع التمثيل . رجوع به : دست شكسته به كار . . . ، شود . دست كار دل نمىكند و دل كار دست مىكند . رجوع به : دست شكسته به كار . . . ، شود . دست كار مىكند چشم ميترسد . هر كار صعب و دراز را بمرور زمان انجام توان كرد . دستك بزنيد كه هرچه بردند بردند . نظير : حالا كه تالان تالان است صد تومان هم زير پالان است . دست كسى را به زير سنگ آوردن . بيم ضررى يا خطرى در آنكس ايجاد كرده و از آنرو او را مطيع خود كردن . تمثل : من او را چگويم چه رنگ آورم * كه آندست را زير سنگ آورم . فردوسى . ى . باز دستم به زير سنگ آورد * باز پاى دلم بچنگ آورد . انورى . دست كسى را در حنا گذاشتن . او را از ادامهء كارى براى بيم ضرر يا خطرى ناگزير كردن . دستكش را در كردن . عيبى را باز رنگى و استادى در گفتار پوشيدن دروغى را با مهارت راست نمودن . دست كفچه كردن . دست بسؤال و گدائى دراز كردن . نه همچو يك سيهرو شوم ز بهر شكم * نه دست كفچه كنم از براى كاسهء آش . ابن يمين . دست كفچه مكن به پيش فلك * كه فلك كاسهايست آب انبار . خاقانى . ز ديگدان لئيمان چو ديو بگريزند * نه دست كفچه كنند از براى كاسهء آش . سعدى . تا شدم كفچه دست و كاسه شكم * بر در خلق ميدوم كه درم . اوحدى . چون قلندر مباش لوتپرست * كاسه از معده كرده كفچه ز دست . اوحدى . دست كه به چوب بردى گربهء دزد حساب كار خودشرا مىكند . نظير : الخائن خائف . دست كه بسيار شد بركت كم است . تعدد همدستان در صنعت و حرفتى مايهء كم شدن سود همكاران باشد . دست ما كوتاه و خرما بر نخيل . * ( پاى ما لنگ است و منزل بس دراز . . . ) حافظ . نظير : حظ جزيل بين شدقى ضيغم . دستم ميخارد - پول گيرت ميآيد . چون دست كسى خارد آن را بفال نيك گيرند و به رسيدن بمالى دليل كنند . اشاره : خواهد رسيد زر به كف من ز دست تو * چون گل از آنكه ميكندم خار خار دست سلمان ساوجى . دست من و دامان تو فرداى قيامت * ( دامن ز كفم ميكشى و ميروى امروز . . . ) هاتف .