على اكبر دهخدا

794

امثال و حكم ( فارسى )

در فتنه بر ناكسى باز شد * كه با ناكسان يار و دمساز شد . حضرت اديب . در فتنه بستن دهان بستن است * كه گيتى به نيك و بد آبستن است . ( . . . ز لب دوختن غنچه را زندگيست * چو بشگفت زان پس پراگند گيست . ) امير خسرو . رجوع به : اگر طوطى زبان . . . و رجوع به : زبان سرخ . . . ، شود . در قدر تا كجا رسد پيداست * قوت آفريدهء مجبور . مسعود سعد . رجوع به : اذا جاء القضا . . . و رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود . در قفس از چيست بلبل ؟ از زبان خويشتن * ( من ز طبع همچو آب خويش اندر آتشم . . . ) ابن يمين . رجوع به : از ماست كه بر ماست . . . ، شود . در قفس دميدن . تمثل : چند كوبى آهن سردى زغى * در دميدن در قفس هين تا بكى . مولوى . رجوع به : آب با غربال پيمودن ، شود . در قناعت كه ترا دسترس است * گر همه عزت نفس است بس است . جامى . در قهقههء كبك دوصد چنگل باز است . * ( اندر پس هر خنده دو صد گريه مهياست . . . ) رجوع به : اندر پس هر خنده . . . ، شود . در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست * ( آندم كه دل بعشق دهى خوش دمى بود . . . ) حافظ . نظير : نه هر كار خدائى را ز مردم مشورت بايد * نه هرگز هيچ پيغمبر كسى را گشت فرمان‌بر . قطران . خير تأخير برنمىتابد * خنك آنكس كه خير دريابد . اوحدى . خير الخير ما كان عاجله . در كارها چو تيره شود عزمست * پيك فلاح مرد شكيبا را . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . در كازهء گدايان سلطان چگونه باشد * ( اميد وصل تو نيست در وهم من كه آخر . . . ) مولوى . در كژاغند مرد بايد بود * بر محبت سلاح جنگ چه سود . سعدى . رجوع به : اهل نگردد بعمامه . . . ، شود . در كژى من مكن بعيب نگاه * تو ز من راه راست رفتن‌خواه . سنائى . رجوع به : ابلهى ديد اشترى . . . ، شود . در كشتى نشستن و با ناخدا جنگيدن . رجوع به : دست در كاسه . . . ، شود . در كشورى كه دزد رفيق عسس بود * بيچاره رهروى كه بخوابش هوس بود . وحيد قزوينى . در كف شير نر خونخواره‌اى * غير تسليم و رضا كو چاره‌اى . مولوى . در مثنوى مصراع دوم بر اول مقدم است .