على اكبر دهخدا

780

امثال و حكم ( فارسى )

در بر داود كز مزمار كوه آرد برقص * لوليان را كى سزد در دست مزمر داشتن . قاآنى . در بزم عيش يكدو قدح دركش و برو * ( . . . يعنى طمع مدار وصال مدام را . ) حافظ . در بساط نكته‌دانان خودفروشى شرط نيست * ( . . . يا سخن دانسته گو ايمرد بخرد يا خموش . ) حافظ . در بغل شيشه و در دست قدح در بر چنگ * چشم بد دور كه بسيار بساز آمده‌اى . صائب . در بلا بودن به از بيم بلا . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . تمثل : دل من ابن يمين رفت در آن طره و گفت * در بلا بهتر از آنست كه در بيم بلا . ابن يمين دوم . در بلا بودن به از دور از بلاست . رجوع به : مثل قبل شود . در بهارخانه دلگير است . تمثل : من آيم با تو تا گرگان به نخجير * كه باشد در بهاران خانه دلگير . ويس و رامين . شهنشه كرد با دل راى نخجير * كه باشد در بهاران خانه دلگير . ويس و رامين . در بهارى كه گل جمال دهد * خوش نباشد هواى صحبت خس . ظهير : در بهشت ار خانهء زرين بود * قيصر اكنون خود بفردوس اندر است . ناصر خسرو . در بيان اين سه كم جنبان لبت * از ذهاب و از ذهب وز مذهبت . مولوى . نظير : استر ذهبك و ذهابك و مذهبك . در بيابان خشك و ريگ روان * تشنه را در دهان چه در چه صدف مربى توشه كاوفتاد از پاى * بر ميان بند او چه زر چه خزف . سعدى . نظير : در بيابان فقير سوخته را * شلغم پخته به كه نقرهء خام گر همه زر جعفرى دارد * مرد بىتوشه برنگيرد كام . سعدى . در بيابان لنگه كفش كهنه نعمت خداست . در آنجا كه چيزها تنگ‌ياب يا ناياب باشد ناچيز نيز به چيزى است . در بىنيازى بشمشير خوى * ( . . . بكشور بود شاه را آبروى . ) فردوسى . در پاى پيل افكندن . مثال : كسوت و خلعت و وزارت از ناصح الدين خلع كرده در قوام الدين پوشيد و ناصح الدين را بدست او داده او را ديگر باره در پاى پيل افكندند و عذابها نمود و مالها ستد . تاريخ سلاجقهء كرمان . در پردهء قشور توان يافتن لباب * ( ليكن هم ار بديدهء معنى نظر كنى . . . ) قاآنى . نظير : المجاز قنطرة الحقيقه . الظاهر عنوان الباطن : در پس هر گريه آخر خنده‌ايست * ( . . . مرد آخر بين مبارك بنده‌ايست . ) مولوى .