على اكبر دهخدا

779

امثال و حكم ( فارسى )

در اين زمانه رفيقى كه خالى از خلل است * صراحى مى ناب و سفينهء غزل است . حافظ . نظير : لنا ندماء ما نمل حديثهم * امينون مامونون غيبا و مشهدا بلا علة تخشى و لا خوف ريبة * و لا تتقى منهم بنانا و لا يدا فان قلت هم احياء لست بكاذب * و ان قلت هم موتى فلست مفندا . كلثوم ابن عمرو العتابى رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود . در اين عالم از هرچه بايستنيست * نكوتر ز فرزند شايسته نيست . در اين گرد سواريست . تمثل : كاندرين گرد شهسوارانند * علم او را خزانه دارانند . اوحدى . در اين گيتى سراسر گر بگردى * خردمندى نيابى شادمانه . شهيد بلخى . رجوع به : در اين دنيا كسى . . . ، شود . در اين نغز بتخانه هركس كه هست * مپندار كز بت‌پرستى برست ( . . . اگر من چو تو بت‌پرستم رواست * كه در روى تو سر صنع خداست . ) حضرت اديب . در اين ورطه كشتى فروشد هزار * كه پيدا نشد تخته‌اى بر كنار . سعدى . در باديه تشنگان بمردند * از حله بكوفه ميرود آب . سعدى . در بارگاه آفتاب هيچكس خفاشرا گويد چرا مىننگرى ؟ ( از قصور مايه يا از قلت سرمايه دان * گر تحاشى مىكند از خدمت تو انورى خود تو انصافش بده . . . ) انورى . در باغ سبز نشان دادن . به نويدهاى گزاف فريفتن . در به تو ميگويم ديوار تو بشنو ( يا ) ديوار تو گوش كن . نظير : اياك اعنى و اسمعى يا جاره . در به دريا بردن . تمثل : سر خجالتم از پيش برنمىآيد * كه در چگونه به دريا برند و لعل بكان . سعدى . سخن بنزد سخن‌دان ادا مكن حافظ * كه تحفه كس درو گوهر ببحر و كان نبرد . حافظ . در به دريا ميفرستى زر بمعدن ميبرى . رجوع به : زيره بكرمان . . . ، شود . در بخر مهره كجا ماند و دريا بغدير * ( هركسى شعر تراشند و ليكن سوى عقل . . . ) سنائى . رجوع به : اين الثرى و الثريا ، شود . در برابر چو گوسفند سليم * در قفا همچو گرگ مردمخوار . دربر خورشيد رخشان كى پديد آيد سها * در بر درياى جوشان كى پديد آيد شمر . معزى . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود .