على اكبر دهخدا
778
امثال و حكم ( فارسى )
توانگر شود هركه خرسند گشت * گل نوبهارش برومند گشت . فردوسى . توانگر شد آنكس كه خرسند گشت * از او آز و تيمار دربند گشت . فردوسى . آنكه خرسند است اگر نيز گرسنه و برهنه است توانگر است و آنكه زيادت جوست اگر عالم همه از آن اوست درويش است . منسوب بهوشنگ از تاريخ گزيده . بدان كت داد ايزد باش خرسند . ويس و رامين . من لم يرض باللّه و بقضائهء شغل قلبه و تعب بدنه . حديث نبوى . خدا از چنان بنده خرسند نيست * كه راضى به قسم خداوند نيست . سعدى . بدانچت بدادند خرسند باش * كه خرسندى از گنج ايزد عطا است . ناصر خسرو . خرسند باشيد تا توانگر باشيد . از قابوسنامه . خرسندى دوم توانگريست . درويشى و دلخوشى . در اين بازارگاه پر ز طرار * همه كس دزد دان كالا نگهدار . نظير : چو خواهى كه چيزت ندزدند كس * جهانرا همه دزد پندار و بس . در اين بوستان گر گدا گر شه است * جدا بهر هريك تماشاگه است . حضرت اديب . در اين پرصدا گنبد بانوى * سخن هرچه گوئى همان بشنوى چو بد گفتى آزاد منشين بسى * كه روزى ترا نيز گويد كسى . امير خسرو دهلوى رجوع به : اين جهان كوهست و فعل ما . . . ، شود . در اين چمن كه بدل نيش مىزند گل و خارش * بلبلان چه تفاوت كند خزان و بهارش . شاهزادهء افسر . در اين حلقه يك رشته بيكار نيست * سر رشته بر ما پديدار نيست ( خراميدن لاجوردى سپهر * همان گرد گرديدن ماه و مهر مپندار كز بهر بازيگرى است * سراپردهاى اينچنين سرسرى است . . . ) نظامى . در اين دامگه شادمانى كم است . * ( كه اين منزل درد و جاى غم است . . . ) حافظ . رجوع به : مثل بعد شود . در اين دنيا كسى بىغم نباشد * اگر باشد بنى آدم نباشد . نظير : خوشدلى خواهى بهبينى بر سرچنگال شير * عافيتخواهى بيابى در بن دندان مار . جمال الدين عبد الرزاق . اگر غم را چو آتش دود بودى * جهان تاريك بودى جاودانه در اين گيتى سراسر گر بگردى * خردمندى نيابى شادمانه . شهيد بلخى . خوشدلى در كوى عالم روى نيست * زانكه رسم خوشدلى يكموى نيست نفس هست اينجا كه چون آتش بود * در زمانه كو دلى تا خوش بود . عطار . دلى بيغم كجا جويم كه در عالم نمىبينم . سعدى . در اين دامگه شادمانى كم است . حافظ . در اين دو روزه دور زندگانى * مخر تيمار و درد جاودانى . ويس و رامين .