على اكبر دهخدا
764
امثال و حكم ( فارسى )
دل را بسرشك دمبدم مىشويم * چه فايده كان شستن خون است به خون . سلمان ساوجى . اى ديده پى بلاى دل مىپوئى * در آب براى دل بلا ميجوئى خواهى كه باشك خون دل پاك كنى * سودت ندهد كه خونبخون ميشوئى . سلمان ساوجى . خون ريختن كار بازى نيست . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : ميتوان كشت . . . ، شود . خون زن شوم است . كشتن زن ناخجسته باشد . اشاره : ز پىآنكه بزن تيغ نيالائى تو * روز كوشيدن تو مرد شود يكسره زن . قطران خون سگ شوم است . كشتن سگكشنده را نافرخنده و بفال بد باشد . خون سياوش بجوشآمده است . كينى كهن و ديرينه از نو بخاطرها آمده است . سياوش به دو گفت بدرود باش * جهان تار و تو جاودان پود باش چو از شهر و از لشگر اندر گذشت * كشانش ببردند بسته بدشت ز گرسيوز آن خنجر آبگون * گروى ز ره بستد از بهر خون بيفكند پيل ژيانرا به خاك * نه شرم آمدش زان سپهبد نه باك يكى طشت بنهاد زرين برش * به خنجر جدا كرد از تن سرش كجا آنكه فرموده بد طشت خون * گروى ز ره برد و كردش نگون بساعت گياهى از آن خون برست * جز ايزد كه داند كه او چون برست گيا را دهم من كنونت نشان * كه خوانى ورا خون اسياوشان . فردوسى . خون عاقبت جانب خون كشد . * ( بخويشان دل مردم افزون كشد كه . . . ) امير خسرو دهلوى . خون مهمان هرگز نريختند كرام * ( روا مدار كه خونشان بريزى از پى آن كه . . . ) ظهير . خون ناحق بخوابد فلانكس نميخوابد . رجوع به : پير بىخواب است ، شود . خونش خونشرا خوردن . بسيار خشمگين شدن . خون كسى را ( يا ) خون مردمرا به شيشه گرفتن . گران فروختن . خراج بسيار ستدن . خون ناحق نميخوابد رجوع به : خون نخسبد ، شود . خون نكردهام . گناهى بزرگ مرتكب نشدهام تا سزاوار اين كيفر باشم . تمثل : قد در غمت نون كردهام بس ديده جيحون كردهام * مفكن كه نه خون كردهام خون در دل من بيش از اين . مجير بيلقانى . خون نكردم كه به خون جگرش داشتهام * پس چرا بىسببى خونم از او در جگر است . مجير بيلقانى . خونى خونگير شود . رجوع به : خون نخسبد ، شود . خوى آنكه نشناسى و راى اوى * نهان راز و تدبير با وى مگوى . اسدى .