على اكبر دهخدا

765

امثال و حكم ( فارسى )

رجوع به : اگر جز تو داند . . . ، شود . خوى بد است بار گران ( يا ) خوى بد و بار گران . تمثل : كنون ز خوى بد خويشتن گرانبار است * مثل زنند كه خوى بد است بار گران . معزى . هر دو را بار گران و خوى بد در گردن است * هست معروف اين مثل خوى به دو بار گران . معزى . خوى بد در طبيعتى كه نشست * نرود تا بوقت مرگ از دست . سعدى . رجوع به : العادة طبيعة . . . ، شود . خوى بد را بهانه بسيار است . گج . خوى به دو بار گران . رجوع به : خوى بد است بار گران ، شود . خوى پاك باز شكارى بسيج * بمردار اندر چو كركس مپيچ . حضرت اديب خوى زشت ديو است و نيكو پرى * سوى زشت‌خوئى نگر ننگرى . اسدى . نظير : خوى زشت فرجام كار اين كند * همه آفرين باز نفرين كند . اسدى . خويش است كه در پى شكست خويش است . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . نظير : الحسد فى القرابة جوهر و فى غيرهم اعراض . خويش بد را زبان ببر بسپاس * دشمن خانگيست زو بهراس . اوحدى . خويش بيگانه گردد از پى ديش * خواهى آن روز مزد كمتر ديش . منسوب برود كى . ديش ، دهش و بخشش است . رجوع به دشمن شود دوست از بهر چيز . . . ، شود . خويشتن‌دار باش و بى پرخاش * هيچكس را مباش عاشق غاش . رودكى . غاش بىنهايت و عظيم باشد . خويشى بخوشى سودا برضا . اگر راضى به اين معامله يا وصلت نيستيد كسى را بر شما بحثى نيست . نظير : اللّه ساخلاسون دعوا نميخواهد . خويشتن بين و بت‌پرست يكيست * ( بىخبر زان جهان و مست يكيست آنكه او نيست گشت هستش دان * وانكه خود ديد بت‌پرستش دان . . . ) سنائى . خويشتن داشت كس از زلت همسايه نگاه ؟ * ( عارضش را گنه ذلت همسايه بسوخت . . . ) فرخى . خويشتن را چون فريبى چون نپرهيزى ز بد * چوى نهى چون خود كنى عصيان بهانه بر قضا . ناصر خسرو . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود . خويشتن را خلق مكن بر خلق * برد نو بهتر از كهن ديباست . مسعود سعد . خويشتن شناسانرا از ما درود دهيد . منسوب بانوشيروان . نقل از تاريخ گزيده . رجوع به : لا جبر و لا تفويض . . . ، شود . خوى گيتى اين است و كردار اين * نه مهرش بود پايدار و نه كين .