على اكبر دهخدا
763
امثال و حكم ( فارسى )
خون از نى نيايد . تمثل : ز بدخواهان او نايد سعادت * چو از نى خون و از پولاد چربو . قطران . رجوع به : چربو از پولاد . . . ، شود . خون نخسبد ( يا ) خون ناحق نخسبد . كشنده بكيفر رسيد . تمثل : ديده خون گشت و خون نمىخسبد * وين دلم از جنون نمىخسبد . مولوى . خون نخسبد درفتد در هر دلى * ميل جستجوى و كشف مشكلى اقتضاى داورى رب دين * سر برآرد از ضمير آن و اين كان فلان خواجه چه شد حالش چه گشت * همچنانكه جوشد از گلزار كشت جوشش خون باشد آن واجستها * خارش دلها و بحث و ماجرا . مولوى . خون نخسبد بعد مرگت در قصاص * تو مگو كه ميرم و يابم خلاص اين قصاص نقد حيلت سازيست * پيش زخم آن قصاص اين بازيست زين لعب خوانده است دنيا را خدا * كاين جزا لعبى است پيش آن جزا اين جزا تسكين جنگ و فتنه است * آن چو اخصاء است و اين چون ختنه است . مولوى . وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً . قرآن كريم سورهء 17 . آيهء 35 . نظير : خونى خونگير شود . خون بر در آستانه مىبين و مپرس . نظير : رنگم را ببين حالم را بپرس . خون چشم بيوگانست آنكه در وقت صبوح * مهتران دولت اندر جام و ساغر كردهاند . سنائى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . خون خورى گر طلب روزى ننهاده كنى . * ( بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كنى . . . ) حافظ . خون دل و جام مى هريك به كسى دادند . * ( . . . در دايرهء قسمت اوضاع چنين باشد . ) حافظ . خون را به آب شويند خون را به خون نشويند . رجوع به : مثل بعد شود . خون را با خون نشويند . سيئه را با سيئه پاداش ندهند . تمثل : گر دانشت بمال بدست آيد * پس مال مى بدانش چون جوئى چون ميفروشى آنچه خريدستى * خونى به خون ز بهر چه مىشوئى . ناصر خسرو . همى خواندم فسونى بر فسونى * همى شستم زدى خونى بخونى . ويس و رامين . آفت ادراك آن حال است و قال * خون به خون شستن محال است و محال . مولوى . بحرى است مرا ز سيل خوناب درون * وان بحر همى آيدم از ديده برون