على اكبر دهخدا
762
امثال و حكم ( فارسى )
خوش مخوراد . نفرينى است . تمثل : تن كه ترا خار كرد چونكه نگوئى * خوش مخوراد آن عدو كه كرد مرا خوار . ناصر خسرو . خوش مرد آنكو بيكبار مرد . * ( الهى مرا چون سراى سپنج . سرانجام بايد بغيرى سپرد * از اين منزلم اندكاندك مبر كه . . . ) ابن يمين . رجوع به : سعادت رفيق . . . ، شود . خوش ميرقصى قدمخير لاغ گيس مبارك . قدمخير از نامهائيست كه بكنيزان سياه دهند و مبارك از اسماء غلامان سياه است و لاغ در تداول عامه يكى از چند شاخ گيسوان بافته باشد . خوش نباشد با اسيرى از اميرى دم زدن * ( . . . زشت باشد با گدائى لاف دعوى شهى . ) مغربى . خوش نباشد جامه نيمى اطلس و نيمى پلاس . * ( در زمانه گر فتورى هست در كار من است ورنه بس محكم نهادى ملك و ملت را اساس * جهد كن تا آن فتور از كار من بيرون شود . . . ) ظهير فاريابى . نظير : بر پلاس نه نيك آيد * بردوخته ز ششترى پاره . ناصر خسرو . خوش نباشد گرچه خوش آيد بكام خر خويد * ( از نبيد آمد پليدى جهل پيدا بر خرد چون بود مادر پليد نايد پسر زو جز پليد * گر تو گوئى پاك و خوش است آن چگويم گويمت . . . ) ناصر خسرو . خوشه يكسر دارد . از مجموعهء امثال مختصر طبع هند . مراد و مورد اين مثل را نميدانم . خوشى زير دلش مىزند . نظير : لگد به بخت خود مىزند . خوشى و عاشقى باهم نباشد . * ( بگيتى عاشقى بىغم نباشد . . . ) ويس و رامين . خوك چون ديد بدشت اندر تازه پى شير * گرش جان بايد از آنسو نكند هيچ نگاه . فرخى . خوك و رياض بهشت حائض و بيت الحرم ! * ( . . . آتش موسى و دود باد مسيحا و گرد آبله و روى خورشوره و باغ ارم . ) بدر جاجرمى . خوگرى از عاشقى برده است . رجوع به : العادة طبيغة خامسة ، شود . خولى بكفم به كه كلنگى به هوا . رجوع به : سركهء نقد . . . ، شود . خون آمد ولش برد . جنگ و جدالى عظيم برخاست . خون از بينى كسى نيامد . در امرى كه عادتا لازمهء آن خونريزى و كشتار بود زيانى جانى بكس نرسيد . مثال : در اين تفكر بودند كافتاب ملوك * شعاع طلعت كرد از سپهر مهد اظهار بدار ملك درآمد بسان جد و پدر * بكام خويش رسيده ز شكر كرده شعار از آن سپس كه جهان سربسر مر او را شد * نه آنكه گشت به خون بينى كسى افكار . ابو حنيفه اسكافى