على اكبر دهخدا
761
امثال و حكم ( فارسى )
خوش بود مردم بوقت پادشاه پارسا * ( پادشاه پارسائى و ز تو مردم شاددل ) قطران ؟ خوشبوئى دم باد هم بنشين ( يا ) بالا باد هم بنشين . ( بسيار . . . ) خوشتر آن باشد كه سر دلبران * گفته آيد در حديث ديگران . مولوى . خوشتر بود عروس نكوروى بىجهيز * ( گر دوست دست ميدهدت هيچگو مباش . . . ) سعدى . خوشحال كسانى كه بهرحال خوشند . از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . خوشخو خويش بيگانگان باشد و بدخو بيگانهء خويشان . از اقوال منسوب به لقمان . نقل از تاريخ گزيده . خوش خوردن شفتالو قرقر در پى است هالو . از لذات بيشتر اوقات ناتندرستى يا زيان ديگر خيزد . خوشخوى هميشه خوش معاش است . از جامع التمثيل . خوش دارد سبو تا نو بود آب . * ( چنان بد را مرا پيوند گوراب كه . . . ) ويس و رامين . خوش درخشيد ولى دولت مستعجل بود . * ( راستى خاتم فيروزهء بو اسحاقى ) حافظ . خوشدلى خواهى نبينى در سر چنگال شير * عافيتخواهى نيابى در بن دندان مار . جمال الدين عبد الرزاق . خوشدلى در كوى عالم روى نيست * زانكه رسم خوشدلى يكموى نيست ( . . . نفس هست اينجا كه چون آتش بود * در زمانه كو دلى تا خوش بود . ) عطار . رجوع به : در اين دنيا كسى . . . ، شود . خوشزبان باش در امان باش . از جامع التمثيل . رجوع به : زبان خوش . . . ، شود . خوش زيد مردم بوقت پادشاه پارسا . * ( پادشاه پارسائى از تو مردم شادمان . . . ) قطران . خوش ظاهر و بد باطن . نظير : فالوذج الجسر . فالوذج السوق . ظل سيال باطنه حرور . پيشرو خاله پشتسر چاله . ظاهرش چون گور كافر پرحلل * و اندرون قهر خدا عز و جل . مولوى . خوش فرش بوريا و گدائى و خواب امن * ( . . . كاين عيش نيست درخور اورنگ خسروى . ) حافظ . رجوع به : آسوده كسى . . . . ، شود . خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقى * گر فلكشان بگذارد كه قرارى گيرند . حافظ . نظير بمزاح : خدا ساخته اگر حضرت عباس بگذارد . خوش گلشنى است حيف كه گلچين روزگار * فرصت نميدهد كه تماشا كند كسى . رجوع به : خوش است عمر . . . ، شود . خوشگلها در دالان بدگلها گريه ميكنند . رجوع به : اسب تازى شده مجروح . . . ، شود .