على اكبر دهخدا
760
امثال و حكم ( فارسى )
خوشا وقت مجموع آنكس كه اوست * پس از مرگ دشمن در آغوش دوست . سعدى . نظير : يكى شربت آب از پى بدسگال * به از عمر هفتاد و هشتاد سال . خوش است اندوه تنهائى كشيدن * اگر باشد اميد بازديدن . ويس و رامين . نظير : خوشست درد كه باشد اميد درمانش * دراز نيست بيابان كه هست پايانش . سعدى . رجوع به : آدم باميد زنده است ، شود . خوش است درد كه باشد اميد درمانش * دراز نيست بيابان كه هست پايانش . سعدى . خوش است زير مغيلان به راه باديه خفت * شب رحيل ولى ترك سر ببايد گفت . سعدى . نظير : خواب نوشين بامداد رحيل * بازدارد پياده را ز سبيل . سعدى . خوش است عمر دريغا كه جاودانى نيست . نظير : خوش گلشنى است حيف كه گلچين روزگار * فرصت نميدهد كه تماشا كند كسى . خوش استقبال و بد بدرقه . خوش اصل خطا نكند و بد اصل وفا نكند . رجوع به : از مار نزايد . . . ، شود . خوش باش وز دى مگو كه امروز خوش است . * ( بر چهرهء گل نسيم نوروز خوش است در صحن چمن روى دلافروز خوش است * از دى كه گذشت هرچه گوئى خوش نيست . . . ) خيام . رجوع به : اگر صد سال باشى شاد و . . . ، شود . خوش ببايد بر آن امير گريست * كه بتدبير روستائى زيست . اوحدى . رجوع به : ده مرو . . . ، شود . خوش بود خاصه از جهانگيران * رحمت طفل و حرمت پيران . سنائى . نظير : بر آن بودم كه از لمغان بغزنين * به تيغ تيز جوى خون برانم و ليكن گنده پيرانند و طفلان * شفاعت مىكند بخت جوانم . علاء الدين غورى . خوش بود عشق چو معشوقه وفادار بود * ( عاشقى من ز وفادارى معشوق خوش است . . . ) معزى . نظير : اگر يار اهل است كار سهل است . خوشبوى بود كلبهء همسايهء عطار . * ( شايد كه بجان تنت شريفست ازيراك . . . ) ناصر خسرو . نظير : بعنبرفروشان اگر بگذرى * شود جامهء تو همه عنبرى . فردوسى . و رجوع به : آلوچو بآلو نگرد . . . ، شود . خوش بود گر محك تجربه آيد بميان * تا سيهروى شود هركه در او غش باشد . حافظ . نظير : عند الامتحان يكرم الرجل اويهان .