على اكبر دهخدا

759

امثال و حكم ( فارسى )

باطلست . . . ، شود . خورشيد چه سود آن را كو را بصرى نيست * ( كرسى چكند آنكه ندارد خبر از علم . . . ) سنائى . خورشيد دهد روشنى و مشك دهد شم * ( فضل و هنر از شيمهء محمود تو نشگفت . . . ) خورشيد را بيوز گرفتن . با شكار يا سرگرمى ديگر ، زمان را گذراندن ، روز را شب كردن . تمثل : بر اين داستان بگذرانيم روز * كه خورشيد گيرند گردان بيوز . فردوسى . ( اشاره : نشكفت اگر به قوت بخت تويو زبان * از قرص آفتاب دهد يوز را پنير . ابن يمين . نظير : نردبان به راه انداختن . خورشيد را چون توانى نهفت . * ( يكايك بمرد گرانمايه گفت كه . . . ) فردوسى . رجوع به : خورشيد را به گل . . . ، شود . خورشيد را ز راه كجا افكند غبار . * ( بازار او شكسته نگردد بقول خصم . . . ) عمادى شهريارى . خورشيد هرچند تنها رود * سپاه شب از بيم پنهان شود . ( كه . . . ) رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود . خورى و بپوشى ز روى خرد * از آن به كه بينى كه دشمن برد . اسدى . رجوع به : بخور هرچه دارى . . . ، شود . خوشا آنكس كه بارش كمترك بى * ( شب تار و بيابان ، دور منزل . . . ) باباطاهر . رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود . خوشا به حال كسانى كه مردند و آواز ترا نشنيدند . خوشا چاهى كه آب از خود برآرد . نظير : خوش آن چاهى كه آبش خود بجوشد . خوشا رنجا كه نفزايد ملالا . * ( اگرچه من ز عشقت رنجه گشتم . . . ) عنصرى . خوشامدگويرا بر خود مده راه . خوشامد هركرا گفتى خوش آمد . جامع التمثيل . خوش آنجاست گيتى كه دلرا هواست * ( دل آنجا گرايد كه كامش رواست . . . ) اسدى . خوش آن چاهى كه آب از خود برآرد . خوش آن را كه او بركشد پايگاه * ترا پيش يزدان بزرگست جاه . . . ) فردوسى . ى . خوش آنكه غمى دارد و بتواند گفت * ( . . . غم از دل خود بگفت بتواند رفت اين تازه گلى نگر كه ما را بشكفت * نه رنگ توان نمود و نى بوى نهفت . ) عين القضاة همدانى . رجوع به : آن را چه غمى بود كه . . . ، شود .