على اكبر دهخدا

755

امثال و حكم ( فارسى )

خود را بدان كه عارف خود عارف خداست . * ( اى دل گرت شناختن راه حق هواست . . . ) ابن يمين . رجوع به : من عرف نفسه . . . ، شود . خود را بكوچهء علىچپ زدن . براى جلب نفعى يا احتراز از زيانى تجاهل كردن . خود را بموش مردگى زدن . براى مصلحتى تمارض يا اظهار ضعف كردن . خود را ز براى ما نميخواهد كس * ما را همه از براى خود ميخواهند . ( خلقم اگر آشناى خود ميخواهند * الحق سپر بلاى خود ميخواهند . . . ) فدائى لاهيجى . رجوع به : اين دغل دوستان كه . . . ، شود . خود ز سبك مغز و تندخوى چه خيزد * تا كه شود كار ملك راست از ايشان ( از پى بهبود ملك و دولت بگزين * مردم دانا بجاى مردم نادان مر سفها را به هيچ كار مده دست * كز سفها شد پديد اينهمه خذلان . . . ) آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . خودستائى جان من برهان نادانى بود * ( نيكنامى خواهى اى دل با بدان صحبت مدار . . . ) حافظ . نظير : اگر مشك خالص تو دارى مگوى * كه ناچار مشهور گردد ببوى . خود سخن بىدليل و باهره حجت * مى بنيرزد به نيمدانهء ارزن . حضرت اديب . خودش است و دو گوشش . در خانه هيچكسرا ندارد . خودشرا نميتواند نگاه دارد مرا چگونه نگاه تواند داشت . كريمخان زند بر سفره ظرفى غذاى موسوم به : لرزانك ديد . دست بظرف برد و مظروف چنان كه طبيعت آن است بلرزيد . وكيل دست بكشيد و گفت اين . . . خودشناسى را مايه‌اى بزرگ‌دان . خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به : من عرف نفسه ، شود . خود عبير بگويد چه حاجت عطار . * ( هنر نمودن اگر نيز هست لايق نيست كه . . . ) سعدى . نظير : اگر مشك خالص تو دارى مگوى * كه ناچار مشهور گردد ببوى . مشك آن است كه خود ببويد * نه آنكه عطار بگويد سعدى . خود فضيحت و ديگران را نصيحت . گج . رجوع به : اگر بابا بيل‌زنى . . . ، شود . خود كردن و جرم دوستان ديدن * رسميست كه در جهان تو آوردى . سعدى . رجوع به : تو شكستى جام . . . ، شود . خود كرده را تدبير نيست يا چاره نيست . تمثل :