على اكبر دهخدا

756

امثال و حكم ( فارسى )

بدل گفت خودكرده را چاره نيست * بكس بر از اين كار بيغاره نيست . فردوسى . كنون آتش ز جانم كه نشاند * كنون خودكرده را درمان كه داند . ويس و رامين . همى ندانم چارهء فراق و نيست عجب * كه هيچ زيرك خودكرده را نداند چار . قطران . انورى خودكرده را تدبير چيست * زهر خند و خون‌گرى خودكرده‌اى . انورى . شنيدم كه ميگفت و خوش ميگريست * كه اى نفس خودكرده را چاره نيست . سعدى . با خود از روى جهل بد كرده * آه از اين كارهاى خودكرده . اوحدى . آتش به دو دست خويش در خرمن خويش * من خود زده‌ام چه نالم از دشمن خويش . نظير : خود كشته را تعزيت نميدارند . خودم كردم كه لعنت بر خودم باد . خودكرده را درمان نيست . رجوع به : اگر پر نيانست خود رشته‌اى . . . ، شود . خودكرده را چه درمان . رجوع به : فقرهء قبل شود . خودكرده را درمان كه داند * ( كنون آتش ز جانم كه نشاند كنون . . . ) ويس و رامين . رجوع به : خودكرده را تدبير . . . ، شود . خودكرده را درمان نيست . تمثل : و خودكرده را درمان نيست و در امثال گفته‌اند ، يداك او كتا و فوك نفح . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : خودكرده را تدبير . . . ، شود . خود كسى بوى وفا نشنيد ز ابناى لئام . * ( زادهء خار است گل زان نيستش بوى وفا . . . ) سلمان ساوجى : خود كشته را تعزيت نميدارند . از مجموعهء امثال مختصر طبع هند . رجوع به : خودكرده را تدبير نيست ، شود . خود كه گرفته است گريبان عور . * ( بو كه گريبانت بگيرد خرد . . . ) انورى . و رجوع به : از برهنه پوستين چون . . . ، شود . خود كيست شحنه چون مى با پادشا زنيم . * با عشق محرميم چه خيزد ز دست عقل . . . ) قاآنى . خود گرفتيم هركسى برداشت چوبى چون كليم * معجزى بارى ببايد تا شود آن چوب مار . سنائى . و در قصيدهء ديگر همين شعر بالتمام آمده است و تنها « شود آن چوب مار » به « كند چوب اژدها » بدل شده است . خود گويم و خود خندم خود مرد هنرمندم . در نظاير مورد مستعمل است . خودم آمدم ندادى نوكرم را فرستادم بده . رجوع به : تركى را بده راه . . . ، شود . خودم خانم برارم سلطان خودم پيرهن ندارم برارم تنبان . خودم كردم كه لعنت بر خودم باد . رجوع به : خودكرده را تدبير . . . ، شود . خودم هيچ برادر قاچاقى دارم .