على اكبر دهخدا

752

امثال و حكم ( فارسى )

( . . . تاك از پى غوره ميدهد مل * شاخ از پس سبزه ميدهد گل كانى كه كنى ز بهر گوهر * سنگت دهد اول آنگهى زر چون باز زنى ز نيشكر بند * خس در دهن آيد اول از قند . امير خسرو . نظير : نابرده رنج گنج ميسر نميشود . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . خواهى كه بكس دل ندهى ديده ببند . * ( در چشم من آمد آن سهى سرو بلند بربود دلم ز دست و در پاى افكند * اين ديدهء شوخ ميكشد دل بكمند . . . ) رجوع به : اگر چشمان نكردى . . . ، شود . خواهى كه ران گور خورى راه شير رو * خواهى كه گنج زر سپرى دنب مارگير . سنائى . رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود . خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو . خوب از آب بيرون آمدن . ( يا ) خوب از آب بيرون نيامدن . تمثل : ترسمش از بس شده زار و زبون * خوب از اين آب نيايد برون . جلال الممالك . خوب‌تر بر چهرهء قدرت نمايد خال زهد * كسوت عفت به قدر كامكارى خوشتر است . ( زهد و عفت كز صفات عاشقان صادق است * با فقيرى خوش بود با شهريارى خوشتر است . . . ) ابن يمين . خوب‌رخى هرچه كنى كرده‌اى . * جر بزنى جز نزنى برده‌اى . ) جلال الممالك . رجوع به : جر بزنى . . . ، شود . خوبرو را چه حاجت ماهو . شيخ آذرى ، ماهو زيب و زينت باشد . رجوع به : حاجت مشاطه نيست . . . ، شود . خوبرويان چو رخ نمىپوشند * عاشقان در طلب نميكوشند . ( . . . يافت عنقا ز عزلت و دورى * قاف تا قاف نام مستورى تا تو اندر ميان انبوهى * روز و شب در عذاب و اندوهى ماه يك شب كه در بر او بستند * مردم او را ز بامها جستند . ) اوحدى . خوبرويانرا عهد با روى كى بود درخور . * ( خوبروئى و . . . ) مسعود سعد . نظير : آرى بعهد ساده رخان اعتبار نيست . رجوع به : هزار وعدهء خوبان . . . ، شود . خوبرويان گشاده‌رو باشند * ( . . . تو كه رو بسته‌اى مگر زشتى . . . ) نظير : ترك الخداع من كشف القناع * ذكر نى فوك حمارى اهلى . ليت النقاب على النساء محرم * كيلا تعر قبيحة انسانا .