على اكبر دهخدا
751
امثال و حكم ( فارسى )
اختلافى كه هست در نام است * ورنه سى روز بىگمان ماهى است . ابن يمين . خواسته ايزد بخوردى بلاش ماش ! در مجمع الامثال ، ميدانى ذيل مثل ، اخذه با بدح و دبيدح ، مينويسد : حكى الاصمعى ان الحجاج قال لجبلة قل لفلان اكلت مال اللّه با بدح و دبيدح فقال له جبله خواستهء ايزد بخوردى بلاش ماش . از اين ترجمه كه جبله كرده است ظاهرا چنين مينمايد كه معادل تعبير مثلى ابدح و دبيدح عرب در فارسى لاش ماش باشد . در فرهنگها اين تركيب پيدا نشد لكن صاحب برهان ميگويد « لاش در زبان مرغزى بمعنى تاخت و تاراج و غارت باشد و بمعنى ضايع و زبون و فرومايه و بىاعتبار نيز گفتهاند و بمعنى هيچ و چيزى اندك و كوچك نيز آمده است » و شواهدى كه اين بنده در استعمال لاش به نظر دارد ذيلا مينگارد باشد كه ارباب تتبع را اعانتى دهد . صد كارگاه ششتر كرده است باغ لاش * صد كارگاه تبت كرده است دشت طى . منوچهرى . كسى كه راست نبود اين ستانه را چو الف * بپيش خدمت سلطان ميان ببست چو لاش . سنائى . دير نپايد كه كند گشت چرخ * اينهمه را يكسره ناچيز و لاش . ناصر خسرو . مركب شهريار هم نتوان * بهر خرجى خود فروخت بلاش . ابن يمين . و شعر ذيل نيز از سنائى يا اوحدى است . غارت اندر زر و قماش افتد * آنچه ارزندهتر بلاش افتد . در شعر اخير كلمهء لاش ممكن است همان معنى زبان مرغزى را بدهد و در شعر سنائى ظاهرا با هيچيك از معانى مضبوطه برهان وفق . ندارد . نظير : هرچه بدهر آدمى است و پرى * نيست مگر بهر پرستشگرى اى ببطالت چو فرومايگان * چند خورى نعمت حق رايگان وحش و طيورى كه چرا خوار كرد * سر بگه خورد نگونسار كرد قطرهء آبى نخورد ماكيان * تا نكند روى سوى آسمان . امير خسرو دهلوى . خوانا بيناست . نظير : بيسواد كور است . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . خوان بزرگان اگرچه لذيذ است خردهء انبان خود لذيذتر . رجوع به : كهن جامهء . . . ، شود . خوان درويش بشيرينى و چربى بخورند * ( . . . سعديا چربزبانى كن و شيرين سخنى . ) سعدى . خواهان كسى باش كه خواهان تو باشد . رجوع به : براى كسى بمير كه . . . ، شود . خواهرانم مادرانم شب گذشت * زانوها از سرگذشت . خواهر شوهر عقرب زير فرش است . خواهى قلمت بچرخ سايد * بيدود چراغ برنيايد