على اكبر دهخدا
748
امثال و حكم ( فارسى )
هرگه كه هميشه دل تو بىهش و خفته است * بيدار چه سود است ترا چشم چو خرگوش . ناصر خسرو . خر گوشوار ديدم مردم را * خفته دو چشم باز و خرد خفته . ناصر خسرو . خواب خرگوش اجل كفتاروارت بسته كرد * الحذر كاين پيشه را هر روبهى شيرافكن است . شهاب الدين سمرقندى . بدل باش بيدار و خفته به چشم * بشو خويشتن ضد خرگوش كن . ناصر خسرو . از حسرت آن ديدهء چون ديدهء آهو * اين ديده نه در خواب و نه بيدار چو خرگوش . سنائى . و عرب اين گونه خواب را بگرگ نسبت دهد . مثال : ينام باحدى مقلتيه و يتقى * باخرى المنايا فهو يقظان هاجع . خواب خرگوش داد . عشوه دادن . بمواعيد عرقوبى فريفتن . تمثل : ما را چهكشى به چشم آهو * ما را چه دهى تو خواب خرگوش . سنائى . خواب خرگوش داد يكچندم * عاقبت عادت پلنگ آورد . انورى . گر دهد خصم خواب خرگوشت * مصلحت را بخر كه عشوهگر « 1 » است . انورى . بسا شيران عالم را كه دادى * ز چشم آهوانه خواب خرگوش . سنائى . بيدارى دولتت فكنده * در ديدهء فتنه خواب خرگوش . ظهير . سگ كوى تو باشم گرچه ندهى * برو به بازيم جز خواب خرگوش . ظهير . خواب خرگوش به چشم خرد ابن يمين * ميدهد غمزهء شيرافكن چون آهويت . ابن يمين . زان طرف رفت پيرزن بنهفت * گفت با بانو آنچه بايد گفت پيش از آن خود غزال مست دلير * خواب خرگوش داده بود بشير . امير خسرو دهلوى . خواب خرگوش دادنم تا چند . خواب خواب ميآورد . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . خواب ديدن . بطمع خام افتادن . تمثل : و اينبار خواب خيانتى ديگر نه بينى . مرزباننامه . گفت كار بسازيد كه بخواهيم رفت و در خراسان نخواهد بود شراب خوردن تا خصمان خواب نه بينند . ابو الفضل بيهقى . آنچه بايد نبشت خواجه بو نصر از خويشتن بنويسد و ايشانرا نيك بيدار كند تا خواب نبينند . ابو الفضل بيهقى . خواب ديو است . خوابى گرانست . نظير : خواب هست از مرگ بدتر . خوابرا گفتهاى برادر مرگ * چو بخسبى هميزنى در مرگ . اوحدى . رجوع به : خواب برادر مرگ است ، شود . خواب زن چپ است . كزارهء رؤياهاى بد زن نيك و ميمون باشد .
--> ( 1 ) نسخه بدل : عشوه خر .