على اكبر دهخدا
749
امثال و حكم ( فارسى )
خواب مستى تعبير ندارد . تمثل : غم حيات ندارد ز مى پرستيها * كه نيست قابل تعبير خواب مستيها . صائب . خواب مشت پركن نيست . نظير : بىسود بود هرچه خورد مردم در خواب * بيدار شناسد مزهء منفعت و ضر . ناصر خسرو . خواب ميگزارى ؟ باطل و بيهوده چه گوئى ! اى فرخى اين قصه و اين حال چهچيز است * پيش ملك شرق همى خوابگزارى ؟ فرخى . خواب نايد دخترى را كاندر آن باشد كه باز * هفتهء ديگر مر او را خانهء شوهر برند ( . . . اى بهمت از زنى كم چند خسبى چون ترا * همكنون زى كردگار قادر اكبر برند . ) سنائى . خواب نوشين بامداد رحيل * باز دارد پياده را ز سبيل . سعدى . نظير : خوشست زير مغيلان به راه باديه خفت * شب رحيل ولى ترك سر ببايد گفت . سعدى . خواب هست از مرگ بدتر . نظير : خواب ديو است . خوابى براى كسى ديدن . طمعى در او بستن . خواجگان در زمان معزولى * همه شبلى و بايزيد شوند باز چون بر سر عمل آيند * همه چون شمر و چون يزيد شوند . شيخ نجم الدين رازى . رجوع به : الان قد ندمت . . . ، شود . خواجه آنست كه باشد غم خدمتكارش . * ( دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند . . . ) حافظ . خواجه با بندهء پريرخسار * چون درآيد ببازى و خنده چه عجب گر چو خواجه ناز كند * وين كشد بار ناز چون بنده . سعدى . رجوع به : اگر خواهى كه با مقدار . . . ، شود . خواجه بده رسان . مردى كنجكاو و متجسس . يا سخنچين و نمام . خواجه پندارد كه روزى ده دهد * اين نميداند كه روزيده دهد . مولوى . خواجه در ابريشم و ما در گليم * عاقبت ايدل همه يكسر گليم . اهلى شيرازى خواجه در بند نقش ايوان است * خانه از پاىبست ويران است . سعدى . خواجه زنگى و آن صنم رومى * موجب حسرت است و محرومى . اوحدى . خواجه سرهنگ است . تعبير مثلى بوده است بجاى اينكه در زمان گويند : خير شما آقا و سروريد . دوش گفتم ورا غلام توام * گفت با طعنه خواجه سرهنگ است . عمادى شهريارى . خواجه گر لطف بىعدد راند * بنده بايد كه حد خود داند . سعدى . خواجگى و بندگى بهم نتوان كرد . * ( بر خرد خويش بر ستم نتوان كرد خويشتن