على اكبر دهخدا
743
امثال و حكم ( فارسى )
نفس خود را بكش . . . ، و رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود . خلالك الجو فبيضى و اصفرى * ( يا لك من قبرة بمعمر . . . و نقرى ان شئت ان تنقرى * قد رحل الصياد عنك فابشرى و رفع الفخ فماذا تحذرى * لا بد من صيدك يوما فاصبرى ) طرفة ابن عبد . خلايق بندهء حاجات خويشند ( . . . اگر بحاجات ايشان وفا نمائى قبولت كنند اگرچه بسيار عيب دارى ، و اگر حاجات ايشان نگزارى به تو التفات نكنند اگرچه بسيار هنر دارى . ) شيخ ابو سعيد ابو الخير . نقل از اسرار التوحيد . خلايق هرچه لايق . رجوع به : آنكه هفت اقليم . . . ، شود . خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ . قرآن كريم . سورهء 21 . آيهء 38 . نهاد و سرشت انسان بر شتاب باشد . خلق الله للحروب رجالا و رجالا لقصعة و ثريد . نقل از العراضه . خلقت زيبا به از خلعت ديبا . خلق را از هم است حاجت خواست * آنكه محتاج خلق نيست خداست . اوحدى . خلق را تقليدشان بر باد داد * اى دو صد لعنت بر اين تقليد باد . اين بيت مصحف بيت ذيل حضرت جلال الدين محمد بلخى است كه فرمايد : مر مرا تقليدشان بر باد داد * كه دو صد لعنت بر اين تقليد باد . رجوع به : از خلاف آمد عادت . . . ، شود . خلق را چرخ فرو بيخت نمىبينى * خس بمانده است همه بر سر پرويزن . ناصر خسرو . نظير : دهر بپرويزن زمانه فروبيخت * مردم را چه خياره و چه رذاله هرچه در او مغز بود و آرد فروشد * بر سر ماشوب « 1 » آمده است نخاله . ناصر خسرو . خلق را زير گنبد دوار * ديدهها كور و خواندنى بسيار . اوحدى . خلق را روى در كمالى هست * بجز اين خورد و خواب حالى هست . اوحدى . خلق محتاج و ديدهها باز است * كار مردم بسازارت ساز است . اوحدى . خلق همه يكسره نهال خدايند * هيچ نه بركن از اين نهال و نه بشكن ( . . . خون بناحق نهال كندن اويست * دل ز نهال خداى كندن بركن گر نپسندى همى كه خونت بريزند * خون دگر كس چرا كنى تو به گردن . ) ناصر خسرو . رجوع به . مىتوان كشت . . . ، شود . خلقى ز پى بهشت بىآرامند * وين طرفه كه نيست جز در آرام بهشت . از خواب قياس مرگ مىبايد كرد . خواجه عبد اللّه انصارى . و رجوع به : بود راحت به مقدار . . . ، شود .
--> ( 1 ) ماشوب پرويزن باشد .