على اكبر دهخدا

744

امثال و حكم ( فارسى )

خلل از ملك چون شود زائل * جز براى وزير و تيغ امير . ناصر خسرو . شاه مهر و وزير ماه . . . ، شود . خلوت از اغيار بايد نى ز يار . نقل از مجموعهء مختصر امثال طبع هند . خلوت بىمدعى سفرهء بىانتظار . * ( دولت جان‌پرور است صحبت آموزگار . . . ) سعدى . نظير : عيش المضر حلوه مر مغز . خمارآلوده با جامى بسازد * ( دل عاشق به پيغامى بسازد . . . ) خمار است انجام مستى مى * ( چنين است كار ستمكاره دى . . . ) حضرت اديب . رجوع به : گنج و مار . . . ، شود . خماند شما را همى روزگار * نماند خماننده هم پايدار . فردوسى . خم آوردن پشت كردن دو تا * بود ويژه از بنده پيش خدا بجز پيش حق پشت كردن دو تاى * نشانيست از كفر اى رهگراى مكن پيش كس پشت پوزش بخم * گرش فر پرويز و رجاه جم . حضرت اديب . خم رنگرزى برگشته است . اخبار دروغ منتشر شده . خم رنگرزى نيست . به اين زودى كه شما خواهيد اين كار انجام نشود . خمرهء اتوكشى است . سرى بزرگ و بدشكل است . خمره پيه‌زده است . چون پير است ديرتر از جوانان بيمار شود يا از كارها واماند يا بميرد . نظير : دود از كنده خيزد . خموش بودن بر صعوه‌اى فريضه بود * كه در حوالى او اژدها تواند بود . عمادى شهريارى . رجوع به : اگر طوطى زبان . . . ، شود . خموشى پرده‌پوش راز باشد * نه مانند سخن غماز باشد . وحشى . رجوع به : اگر طوطى زبان شود . . . ، شود . خميازه خميازه آرد . تمثل : مگو پوچ تا نشنوى حرف پوچ * كه خميازه خميازه مىآورد . صائب . خميازه خميازه آرد حيف بر جان آن‌كه مرد . كدخدائى با زن و خادم نشسته بود زن خميازه كشيد . خادم نيز در حال چنان كرد . كدخدا بدگمان شده پنداشت خميازه ميان آن دو رمزى است . به حجرهء ديگر رفت ، زن را بخواند فى الفور بكشت و در جائى نهان كرده نزد خادم بازگشت . پس از زمانى خادم را خميازهء ديگر آمد ، مرد را نيز فى الفور همان حال دست داد و دريافت كه سرايت در دهان دره تأثيرى طبيعى است از كرده پشيمان گفت . . . رجوع به : آن بعض الظن . . . ، شود .