على اكبر دهخدا
742
امثال و حكم ( فارسى )
خط و نشان كشيدن . نظير : شاخ و شانه كشيدن . چوبك در ميانه شكستن . خطى زشتست كه به آب زر نبشته است . * ( گفت چگونه مىبينى اين ديباى معلم را بر اين حيوان لا يعلم ؟ گفتم . . . ) سعدى . رجوع به : اهل نگردد بعمامه . . . ، شود . خف الله تا من غيره . على عليه السلام . از خداى بينديش تا از ديگران ايمن باشى . خفتگان را آب برد . ( يا ) خفتگانرا آب رود . تمثل : خفتگانرا ببرد آب « 1 » چنين است مثل * اين مثل خوار شد و گشت سراسر ويران از پى آنكه مرا توصلهها دادى و من * اندر آنوقت بخيمه درو خوش خفته ستان . فرخى . خفتگان را خبر از زمزمهء مرغ سحر * حيوان را خبر از عالم انسانى نيست . سعدى . خفتهاى برخيز . عجله و شتاب كن . تمثل : اگر خفتهاى زود برجه بپاى * وگر خود بپائى زمانى مپاى . فردوسى . رجوع به : آب در دست دارى . . . ، شود . خفته بيدار كردن آسان است * غافل و مرده هر دو يكسان است . سنائى . خفته خبر ندارد سر در كنار جانان * كاين شب دراز باشد در چشم پاسبانان . سعدى . رجوع به : از تو نپرسند درازى شب . . . ، شود . خفته را ببانگى بيدار نتوان كرد . از قابوسنامه چاپ برون . فصل 23 . خفته را خفته كى كند بيدار . * ( اى بديدار فتنه چون طاووس وى بگفتار غره چون كفتار * عالمت غافلست و تو غافل . . . ) سنائى . نظير : كورى چسان عصاكش كور دگر شود . خفته و مرده از قياس يكيست . از قابوسنامه . نظير : چنان كه بر مرده قلم نيست بر خفته هم قلم نيست . رجوع به : النوم اخ الموت ، شود . خف من الله و خف ممن لا يخاف الله . از خدا بترس و از ناخداى ترس نيز بينديش خلاف رأى سلطان رأى جستن * به خون خويش باشد دست شستن . ( . . . و گر خود روز را گويد شبست اين * ببايد گفت اينك ماه و پروين . ) سعدى . خلاف عناصر بود تيغ مرگ * خلافست مر مرگ را ساز و برگ چو دور از خلاف است طبع اثير * ازيراست پاينده دور و مسير نكاهدش زين هرگزى پويه تن * نه پيوند گيرد نه گيرد شكن نهاد بنى آدم اندر خلاف * بود مايهء كين و جنگ و مصاف بنام خلاف آمده شهره بيد * از ايرا ندارد ز بر بهره بيد . حضرت اديب . خلاف نفس و عادت كن كه رستى . * ( نميدانم بهر جائى كه هستى . ) شبسترى . رجوع به :
--> ( 1 ) نب : خفتگانرا برود . . . ، الخ .