على اكبر دهخدا

741

امثال و حكم ( فارسى )

نه بينى به جائى كه برخاست گرد * نبيند نظر گرچه بيناست مرد . سعدى . خصلتان لا تجتمعان فى المؤمن البخل و سوء الخلق . حديث . نظير : بخيلى مكن هيچ اگر مردمى * همانا كه كم‌باشى از آدمى . فردوسى . رجوع به : احسان همه خلق را . . . و رجوع به : السخى لا يدخل . . . ، شود . خصلت دزدان و خوى راهزنانست * چشم طمع دوختن بجانب كالا . قاآنى . خصم دانا كه دشمن جان است * بهتر از دوستى كه نادان است ( . . . كانچه نادان كند همه ضرر است * و گرش نفعكيست بىاثر است . ) نظير : اگر عاقل بود خصم تو بهتر * كه با نادان شوى يار و برادر . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود . خصم ضعيف را خوار نبايد داشت . قرة العيون . نظير : كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ . قرآن كريم . سورهء 2 . آيهء 250 . دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد . خصيهء مرد نمازى باشد اين . * ( بر سرس زد سيلى و گفت اى مهين . . . ) مولوى . خضر راه كسى شدن . هدايت و راهنمائى كسى كردن . خطا بر بزرگان گرفتن خطاست . * ( نه در هر سخن بحث كردن رواست . . . ) سعدى . نظير : جاهل را بر عالم بحثى نيست . خطاب قرينهء استثناست . رجوع به : حاشا لمن . . . ، شود . خطا بود كه تخلص كنى ز باز بخاد * ( چو زو حديث كنى از شهان حديث مكن . . . ) فرخى . خطا كرد در بلخ آهنگرى * به ششتر زدند گردن ديگرى . ( بود داوريمان چو حكم سدوم * همانا شنيدستى آن حكم شوم . . . ) فردوسى . رجوع به : حكم سدوم ، شود خطاى خويشتن را كور دائم بر عصا بندد . * ( قضا را دست پيچ خود كند در كجروى نادان . . . ) از جنگ زهر الرياض . خطر در زمانه كسى آگند * كه او خويشتن در خطر افكند نكرده خطر در زمانه بسى * گرامى نشد يا كه نامى كسى كسى كو بود در جهان نامجوى * نكرده است هرگز بآرام خوى . حضرت اديب . رجوع به : ز ترسنده مردم . . . ، شود . خطر گر بكام نهنگيش جاى * خطر كن بكام نهنگ اندر آى . حضرت اديب . رجوع به : مهترى گر بكام شير در است . . . ، شود . خطرى را خطرى داند مقدار و خطر * نبست آگاه ز مقدار شهان گاه و سرير . ناصر خسرو . رجوع به : اهل ادب را اديب داند . . . ، شود . خط ننويسد قلم بىشكاف . * ( ورد زبان است ثواب و گزاف . . . ) امير خسرو .