على اكبر دهخدا

737

امثال و حكم ( فارسى )

خر و اسب را كه يك جا بندند اگر همبو نشوند همخو شوند ( يا ) اگر همرنگ نشوند همخو شوند . رجوع به : آلوچو بآلو . . . ، شود . خر وامانده معطل يك چشه است . از معطل منتظر و مترصد اراده كنند و چشه كلمه‌ايست كه چارواداران خران را با آن از رفتن و حركت بازدارند . خروس آ « 1 » تقى رفته بهيزم * كه از بوى دلاويز تو مستم كلنك از آسمان افتاد و نشكست * و گرنه من همان خاكم كه هستم . رجوع به : من از آسمان ميگويم . . . ، شود . خروس بىمحل . آنكه گفتار و كردار نه بجاى خويش دارد . تمثل : بمجلسى كه درآيد نگار بازار مرغ * گر آفتاب درآيد خروس بىمحل است . صادق ملا رجب . نظير : مرغ بيوقتى سرت بايد بريد . مولوى . خروس را در عزا و عروسى هر دو سر مىبرند . ضعيف و ناتوان درهرحال در رنج و تعب باشد . خروسى را كه شغال صبح ميبرد بگذار سرشب ببرد . تعلل و توانى در تحمل زيان و ضررى ناگزير ، ناسزاوار باشد . خر و گاو را بيك چوب ميراند . رعايت مقام‌ها و مرتبت‌ها را نميكند . تمثل : نه هر خر را به خوبى راند بايد * نه هركس را بنامى خواند شايد . ويس و رامين . بار گوناگونست بر پشت خران * هين بيك چوب اين خرانرا تو مران . مولوى . خر و گاو را ميزنند . نظير : العبد يقرع بالعصا و الحر يكفيه الملامه . رجوع به : آنكس است اهل بشارت . . . ، شود . خر همان خر است پالانش ديگر است ( يا ) پالانش عوض‌شده . بمزاح ، لباس نو پوشيده است . يا باستهزاء ، صاحب مقام و مرتبتى بلند شده است . خر هم خيلى زور دارد . تمثل : لو لا العقول لكان ادنى ضيغم * ادنى الى شرف من الانسان خريت بهرهء خدا داد است . مثلى عاميانه است كه براى نسبت دادن حمق به كسى ، غالبا بمزاح گفته مىشود . و از آن اين معنى خواهند كه در شعر ذيل بجد گفته شده است : با خدا دادگان ستيزه مكن * كه خدا داده را خدا داد است . خريدار در گرچه باشد بسى * سفالينه را هم ستاند كسى . امير خسرو . رجوع به : متاع كفر و دين . . . ، شود .

--> ( 1 ) آ مخفف آقاست .