على اكبر دهخدا

738

امثال و حكم ( فارسى )

خر را كه تيمار خر بنده كشت * سه جو در شكم به كه سى من به پشت . امير خسرو . خرى زاد و خرى زيد و خرى مرد . در تمام عمر نادان و ابله بود . خريست كه باهم امامزاده ساختيم . رجوع به : امامزاده‌ايست كه باهم . . . ، شود . خر يك بار پايش بچاله ميرود . رجوع به : هركسى انگشت خود . . . ، شود . خرى كو شصت من برگيرد آسان * ز شصت و پنج من نبود هراسان . خرى كه از خرى واماند يال و دمش را بايد بريد . غالبا بمزاح ، من از تو عقب نمانم ، من با تو برآيم . خرى كه به بام بردى فرود بايد آورد . رجوع به : كسى كه خريرا بالا . . . ، شود . خرى كه چغندر نخورد چه مصرفش . مكرر اين مثل را شنيده‌ام ولى مورد آن را اكنون در خاطرم ندارم . خز ز بز از جو نه از خباز . * ( دين ز كرار جو نه از طرار . . . ) سنائى . خز كوفى و جوال ار چه ز پشمند باصل * ليك دور است بمعنى خز كوفى ز جوال . ازرقى . رجوع به : اين الثرى . . . شود . خزينهء بيت المال لقمهء مساكين است نه طعمهء شياطين . سعدى . خزينه تهى به كه مردم برنج . خس برون افتد چو آيد قلزم اندر اضطراب * ( نه ز كم ظرفيست گر رازم تراويد از درون . . . ) قاآنى . خس پرور است جهان زان رو رسيد از او * طوطى بملك سخن هدهد بتاج و لوا . مجير بيلقانى . خس را در چشم ديگران مىبيند و شاه تير را در چشم خود نمىبيند . مأخوذ از انجيل متى : چون است كه خس را در چشم برادر خود مىبينى و چوبيكه در چشم خوددارى نمىيابى ؟ نظير : بچشمت اندر بالار « 1 » ننگرى تو بروز * بشب به چشم كسان اندرون به بينىكاه . رودكى . و رجوع به : خار را در چشم . . . ، شود . خسر الدنيا و الاخرة . مقتبس از آيهء شريفه : خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ ذلِكَ هُوَ الْخُسْرانُ الْمُبِينُ . سورهء 22 . آيهء 11 تمثل : مىسزد گر نهدت طبع كرام * خسر الدنيا و الاخره نام . جامى . دين نه و دنيا نه همچو كافر درويش * از دو سرا بهره جز عقاب نيابد . ظهير . چون كافر مفلسيم و چون قحبهء زشت * نه دين و نه دنيا و نه اميد بهشت . نظير : مثل گداى ارمنىها . گداى جهودهاست نه دنيا دارد نه آخرت . رجوع به : از

--> ( 1 ) بالار شاه تير است .