على اكبر دهخدا

585

امثال و حكم ( فارسى )

جفت در حكم شوى خود باشد * ليك در حكم بنده بد باشد . سنائى . رجوع به : اگر پارسا ، شود . جفتش را بيار مفتش ببر . در زبان زنان بيشتر در ستودن كودكان خردسال خود ، « بى نظير و بىعديل است » . جفت و جلا كردن . نظير : ريش و گيس بهم بافتن . پشت هم انداختن . جگر جگر است دگر دگر رجوع به : آه صاحب درد را باشد . . . ، شود . جگر خوردن . اندوه و غمى فراوان بردن . تمثل : گفتم كه ز دولت تو برخواهم خورد * بسيار بخوردم و دگر خواهم خورد كى دانستم كه با دلى پرخوناب * در بند وصال تو جگر خواهم‌خورد . عمادى شهريارى زين جگر كوچكان همت‌خرد * بىجگر يك درم نشايد خورد . اوحدى . گرده‌گاه جهان گداخته‌باد * كه يكى لقمه بىجگر ندهد . انورى . بوسى از آن لعل شكربار تو * گر بدهى بىجگر از جان به است . مجير بيلقانى . جگرش براى فلان چيز لك‌زده است . نهايت آرزومند خوردن يا داشتن آنست . جگرفروش چه ميداند قدر و بهاى لعل درخشانرا . ( زان جوهرى كه خون جگر خورده است * قيمت بپرس لعل بدخشان را ورنه . . . ) رجوع به : خر چه داند قيمت . . . ، شود . جگر و دل بخواب گنج بود . سنائى . تعبير رؤياى جگر و دل گنج باشد . جگر و مشگ . شيمهء عطاران در غش مشك آن بوده است كه جگر سوخته را به آن ميآميخته‌اند . و شعرا اين عمل را چون تعبيرى مثلى مكرر در شعر آورده‌اند . از جمله : شنيده‌ام بحكايت كه بار مشك كنند * از آن جگر كه ز آتش به دو رسيده اثر بزلف مشك فروش است دلبرم ليكن * ز من بجاى جگر خواسته است خون جگر . ازرقى . توئى مشك جومن جگر خون شده * دگر باره خونم بكانون شده كم آيد گرت مشك اندوخته * طلب كن دگر زين دل سوخته . حضرت اديب . جگرها خون شود تا يك پسر مثل پدر گردد * ( . . . جگرها خون شود تا يك نهالى بارور گردد ) رجوع به : تا گوساله . . . ، شود . جل بر گاو بستن . نظير : رخت بر خر نهادن . جلدى زيركى را گفت من پالانئى دارم * از اين تندى و رهوارى چو باد و ابر نيسانى به دو گفتا مگو چونين گر او را اين هنر بودى * نبودى چون خران نامش ميان خلق پالانى