على اكبر دهخدا

717

امثال و حكم ( فارسى )

خدا بآدم دست داده . كارهاى خويشرا به ديگران نبايد گذاشت . خدا بآدم شعور داده ، خدا بآدم عقل‌داده ، خدا بآدم هوش داده . بتوبيخ چرا بد گزينى ، يا چرا نيك نسنجى و ندانى . خدا بخت بدهد . اين تعبير نزد زنان متداول است و بر شك و حسد دربارهء زنى كه نزد شوى يا كسان خويش محبوب باشد گويند . و رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود خدا بخواهد از نر هم ميدهد . رجوع به : اگر خدا بخواهد از . . . ، شود . خدا برف به قدر بام ميدهد . نظير : هركه بامش بيش برفش بيشتر . خدا بزرگ است . هنوز بايد اميدوار بود . خدا به قدر قلب هركس ميدهد . حسود ورشكن غالبا فقير و بىبضاعت باشد . نظير : هركس آب دلش را مىخورد . خدا بگيردشان زانكه چارهء دل ما * بيك نگاه نكردند و مىتوانستند . هاتف . اين شعر نهايت مشهور و چون مثلى سائر و روان است . نظير : صد ملك دل به نيم نظر ميتوان خريد * خوبان در اين معامله تقصير ميكنند . حافظ . خدا بىعيب است . از جامع التمثيل . نظير : گل بىعيب خداست . رجوع به : همه حمال . . . ، شود . خدا بينى از خويشتن بين مخواه . * ( بزرگان نكردند در خود نگاه . . . ) سعدى . رجوع به : از تواضع بزرگوار . . . ، شود . خدا تنگ روزى مىكند اما قحط روزى نميكند . كلمهء قحط در اين مثل بمعنى لغوى آن نيست و از آن پريدن روزى اراده شده است . نظير : دهن‌باز بىروزى نميماند . رجوع به : الرزق على اللّه ، شود . خدا جامه دهد كو اندام نان دهد كو دندان . مردى بىارز است و در خورد دولت و نعمتى كه دارد نيست . خدا جاى حق نشسته است . ستمكار بكيفر زشتكارى خود رسيد . خدا جاى ميخ گذاشته بود شكر . اين مثل را شنيده‌ام ولى مأخذ و مورد استعمال آن را نميدانم . خدا چشم راست را به چشم چپ محتاج نكند . رجوع به : خدا اين چشم را . . . ، شود خدا خر را ديد شاخش نداد . رجوع به : آن دو شاخ گاو . . . ، شود . خدا خواسته است اگر حضرت عباس بگذارد . بمزاح اين دولت باقى نماند . خدا داده بما مالى يك خر مانده سه پا نالى . از نال نعل اراده شده و حكايت