على اكبر دهخدا

705

امثال و حكم ( فارسى )

حيض بر حور و جنابت بر ملايك بسته‌ام * گر ز خون دختران رز بود صهباى من . خاقانى . حيض بر حور و جنابت بر ملايك بسته‌اند . قاآنى . حيض مرد ديدار وامخواهست ( يا ) ديدن طلبكار است . حى على خير العمل . از اين جمله كه قسمتى از اذان است عامه چون تعبيرى مثلى بغلط اراده كنند كه : هركس در كار خويش آزاد و مختار است چه پاداش و كيفر كرده او راست . حيف آنها كه مردند و آواز ترا نشنيدند . باستهزا ، آواز تو منكر و كريه است . حيف از تو كه ارباب وفا را نشناسى . * ( . . . ما يار تو باشيم و تو ما را نشناسى . ) حيف از تو كه خط دارى و سواد ندارى . بمزاح بخطاطان كه غالبا عامى بوده‌اند گويند . حيف از طلا « 1 » كه خرج مطلا كند كسى . نظير : فرع زياده بر اصل است . حيف بابات كه مرد و آواز ترا نشنيد . رجوع به : حيف آنها . . . ، شود . حيف بابام بود كه مرد . بر فقدان اين چيز يا اين كسى اسف نخورم . حيف باشد روح القدس بسكبانى . * ( براى پرورش جسم جان چه رنجه كنى كه . . . مرا ز منصب تحقيق انبياست نصيب * چه آب جويم از جوى خشك يونانى . ) رجوع به : حكيم عقل كز يونان زمين است . . . ، شود . حيف دانا مردن و افسوس نادان زيستن . حيلت و افسون كنند گردان در جنگ * ( مير نياموخته است حيلت و افسون . ) فرخى . رجوع به : الحرب خدعه ، شود . حيل گرچه بسى داند نيارد * نبرد شير نر روباه محتال . آقاى حاج سيد نصر اللّه تقوى . حيله جورا بهانه بسيار است . گج .

--> ( 1 ) گمان ميكنم كلمهء طلا كه امروز به معناى زر متداول است اصلش همان زر طلى است كه در شعر ذيل سعدى آمده و مراد از آن زر خالصى بوده كه براى زراندود كردن و روكش كردن بعض فلزات به كار ميرفته است . و سپس اختصار را كلمهء رزافتاده و بعضى مطلق زر از خالص و غير خالص معمول شده است : وجود مردم دانا مثال زرطلى است * بهر كجا كه رود قدر و قيمتش دانند . سعدى .