على اكبر دهخدا

682

امثال و حكم ( فارسى )

خواهد اگرچه سخت دشمن بود و با تو بدكردار باشد او را زنهار ده و آن را غنيمت بزرگ شناس كه گفته‌اند چه مرده و چه گريخته و چه بزنهار آمده . قابوسنامه . رجوع به : از پى دشمن گريخته . . . ، شود . چه مردى بود كز زنى كم بود * ( چو از راستى بگذرى خم بود . . . ) عنصرى . تمثل : مرا خود چه باشد زبان‌آورى * چنين گفت در مدح شه عنصرى چو از راستى بگذرى خم بود * چه مردى بود كز زنى كم بود . سعدى . زنت مرد چون تو نميرى همى * چه مردى بود كز زنى كم بود . بدخشى . و رجوع به : آن دل مردى كه . . . ، شود . چه مردى كند در صف كارزار * كه دستش تهى باشد و كارزار . سعدى . رجوع به : سپاهى كه كارش . . . ، شود . چه مكن كه خود افتى بد مكن كه بد افتى . تمثل : مگر نشنيدى از فراش اين راه * كه هركو چه كند افتد در آن چاه . نظامى . اين ندانى كز پى من چه كنى * هم در آن‌چه عاقبت خود افكنى . مولوى . وان چه از بهر ديگران كندن * خويشتن را در آن‌چه افكندن . نظامى . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . چه مهر افكنى بر تن و اين جهان * كه با تو نه اين ماند خواهد نه آن . اسدى رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . چه ناخوش بود دوستى با كسى * كه مايه ندارد ز دانش بسى . دقيقى . چه نازى بديبا و خز و سمور * كه خواهد تنت را خورد كرم و مور . اسدى . رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . چه نسبت خاك را با رب ارباب * ( عدم كى راه يابد اندر اين باب . . . ) شبسترى . و در جاى ديگر گويد : چه نسبت خاك را با رب ارباب * وجود ما همه مستيست يا خواب . شبسترى . رجوع به : اين الثرى . . . ، شود . چه نقصان ز يك مرغ در خرمنى . * ( . . . چه بيشى ز يكحرف در دفترى ) منوچهرى . چه نهى مال بهر فرزندان * كه بايشان نميرسد چندان پسر ار مقبل است باكش نيست * ورنه زان مال بهره خاكش نيست . اوحدى . چه نياز است سيه‌موى جوان را بخضاب * ( خويشتن را چه ستايد چو ستوده است بفضل . . . ) فرخى . رجوع به : حاجت مشاطه نيست . . . ، شود . چه نيكوتر از ما وفادار دوست * وفادارى از دوستان بس نكوست . فردوسى .