على اكبر دهخدا

683

امثال و حكم ( فارسى )

چه نيكوتر از مرد دانا و پير . * ( مگر مرد با دانش و يادگير . . . ) فردوسى . رجوع به : آنكس كه داناتر . . . و آنچه در آينه . . . ، شود . چه نيكوتر از مرگ در كارزار . * ( دگر گشت خواهد همى روزگار . . . ) دقيقى . چه نيكو داستانى زد يكى دوست * كه خاموشى ز نادان سخت نيكوست . ويس و رامين . رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود . چه نيكو زد اين داستان هوشيار * كه نيكوست پرهيز با شهريار . فردوسى . چه نيكو سخن گفت آن راىزن * ز مردان مكن ياد در پيش زن دل زن همان ديو راهست جاى * ز گفتار باشند جوينده راى . فردوسى . چه نيكو گفت با جمشيد دستور * كه با نادان نه شيون باد نه سور . ويس و رامين . رجوع به : آدم گدا نه . . . ، شود . چه نيكو گفت در پاى شتر مور * كه اى فربه مكن با لاغران زور . سعدى . رجوع به : اسكندر رومى را . . . ، شود . چه نيكو گفت موبد پيش هوشنگ * زنانرا آز بيش از شرم و فرهنگ . ويس و رامين چه هستى است عرض را بطبع بىجوهر * ( چه راحت است مرا بىحضور حضرت تو . . . ) قاآنى . چه يك مرد جنگى چه يكدشت مرد نظير : لرجل خير من الف رجل . رجوع به : جنگ را يك تن . . . ، شود . چيز بايد كه كار در عالم چيز دارد كه خاك بر سر چيز * ( ابلهى كن برو كه تره‌فروش تره نفروشدت بعقل و تميز . . . ) مسعود سعد . رجوع به : اى زر تو خدا نه‌اى . . . ، شود . چيز به چيز بسيار ماند . رجوع به : آدم بآدم بسيار . . . ، شود . چيز كسان زان كسان است . تمثل : مكن زو ياد اگرچه مهربان است * كجا چيز كسان زان كسان است . ويس و رامين . چيزى بارش نيست . نادانى است يا سليم و ساده‌لوحى است . چيزى بجا نمانده غير از گليم پاره * ( . . . بر روى خود بپوشم از درد بىنوائى . ) زبان حال رقيه بنت الحسين در خرابهء شام . چيزى بخور چيزى بده چيزى بنه . قناعت توانگر كند . . . ، شود . چيزى بگران هيچ خردمند نخرد * هرگه كه بيايد به از آن چيز بارزان . ناصر خسرو . چيزى بگو كه بگنجد . * ( بگنجشك گفتند منار بشكمت گفت . . . ) نظير : دون ذا و ينفق الحمار . چيزى چه طلب كنى كه گم كرده نه‌اى . تمثل : و آرزوى ناممكن و محال پختن