على اكبر دهخدا

679

امثال و حكم ( فارسى )

چه رفتن ز پيمان چه گشتن ز دين * ( . . . كه اين هر دو بد ز آسمان و زمين . ) اسدى . نظير : پرهيز كن از صحبت پيمان‌شكنان . حافظ . رجوع به : العدة دين ، شود . چه روى باز كام در گلزار * ( چه روى با كلاه در منبر . . . ) سنائى . چهرهء امروز در آيينهء فردا خوش است * ( هرچه رفت از عمر ياد آن بنيكى ميكنند ) صائب . چهره و جامهء نكو زيب و جمال مرد نيست * ننگ بايد مرد را ننگ ار جمال و زيب و زن عيب تو جامه‌ات نپوشد تيغ پوشد يا قلم * گرنه‌اى زن يا ، قلمزن باش يا شمشيرزن دست را چون مركب تيغ و قلم كردى مدار * هيچ غم گر مركب تن لنگ باشد يا عرن . ناصر خسرو . چه زايد ز خورشيد جز روشنى * ( چنين بايد از بارت آبستنى . . . ز شادى دل خنده زايد ز لب * ز گل بوى خوش و ز بلبل طرب . ) حضرت اديب . چه زيان آفتاب را از ابر * ( . . . كى شود جفت با مسلمان گبر . ) سنائى . چه زيانست اگر گفت نيارست كلام * كز عصا مار توانست همى كرد كليم . ابو حنيفهء اسكافى . چه زيد بپاى پيلان إله چوب « 1 » تركمانى . تمثل : آن آلاچيغ بلند تركمان * يست باشد پيش پاى پيلبان . جلال الدين رومى . چه سازيم درمان خود كرده را * ( چه بادافره است آن برآورده را . . . ) فردوسى . رجوع به : اگر پرنيان است . . . ، شود . چه سازى همى زين سراى سپنج * چه نازى بنام و چه يازى بگنج تو را تنگ تابوت بهر است و بس * خورد رنج تو ناسزاوار كس . فردوسى . رجوع به : بخور هرچه دارى و رجوع به : از مرگ خود . . . ، شود . چه سر بكلاه چه كلاه بسر . رجوع به : دو لنگه يك . . . ، شود . چه سفيديست در سيه‌كارى ! * ( زود ميرند از ثبه‌كارى . . . ) مكتبى . چه سنجد اباتف تموزشاه * كه جامه برفين و برفين كلاه . حضرت اديب . چه سنجند نيز ار پروردگان * بناورد آتش برآوردگان . ( نباشند شيران كاواك نى * چو شيران كى چست و چالاك پى . . . سر شير نر بكسلاند ز تن * بميدان درون شير شمشيرزن . ) حضرت اديب . رجوع به : مزن زشت بيغاره . . . ، شود .

--> ( 1 ) إله چوب همان آلاچيغ امروز است .