سيد جعفر سجادى
1540
فرهنگ معارف اسلامى ( فارسى )
يعنى لزوم وجود موضوع فرقى نيست بنا بر اين در تمام قضاياى محصوره محيطه بايد حرف سلب جزء موضوع يا محمول قرار گيرد تا آنكه تنها يك نوع قضيه باقى بماند و آن قضيه موجبهء محيطه باشد و اين كار را براى اين كنيم كه اشتباهى در نقل اجزاء قضيه در مقدمات قياسها حاصل نشود و اما اينكه چرا حرف سلب را اصولا از قضيه حذف نمىكنيم بدين جهت است كه حرف سلب نيز يكى از اجزائى است كه در قضيه بودن قضيهء سالبه مدخليت دارد و چنان كه بيان شد سلب خود جزء تصديق است در اين گونه قضايا و اگر برداشته شود قضيه ناقص خواهد شد و بنا بر اين حرف سلب را جزئى از قضيهء موجبه قرار ميدهيم يعنى بعنوان جزء موجبه ذكر ميكنيم نه بطور مطلق بعنوان يكى از اجزاء قضيه زيرا پيش از اين بدانستى كه ايجاب امتناع ما را از ذكر سلب ضرورى بىنياز ميگرداند و نيز بدانستنى كه سلب و ايجاب قضيهء ممكنه يك سان مىباشد موجبهء آن منقلب به سالبه و سالبهء آن منقلب به موجبه ميگردد . سياق اتم يعنى شكل نخستين را يك صورت و يك ضرب از ضروب نتيجهدهنده بيش نمىباشد و آن يك ضرب و يك صورت اين است كه گفته شود « كل ج ب بتة » و « كل ب ا بتة » كه نتيجه دهد « كل ج ا بتة » و مطابق قواعد و اصول ما هرگاه مقدمه جزئى باشد ناچار بايد آن را مستغرقه نمائيم مانند اين قياس كه گوئى « بعض الحيوان ناطق » و « كل ناطق ضاحك » كه بايد مطابق قاعدهء ما آن بعض را با قطع نظر از ناطقيت نامى نهيم و اگر چه در واقع و نفس الامر ناطقيت از آن برداشته نمىشود و مرتفع نمىگردد لكن ما را رسد كه ازو قطع نظر كنيم و براى آن بعض مهمل نامى گذاريم و مثلا نام آن را « د » بگذاريم و بدين ترتيب گفته شود « كل د ناطق » و « كل ناطق ضاحك » است ضميمه نمائيم تا نتيجه دهد « بعض الحيوان ضاحك » زيرا « د » بنا بر فرض نام آن حيوان است كه « در بعض الحيوان انسان » مىباشد و چگونه ميتوان نام آن را عينا بر آن حمل كرد . و در اينجا يعنى در سياق اتم و يا دو مقدمهء آن هرگاه سلبى باشد طبق قاعده به صورت جزء قرار داده مىشود و گفته مىشود « كل انسان حيوان فهو غير حجر » كه نتيجه دهد « كل انسان هو غير حجر » و بنا بر اين نيازى به تكثر ضروب و حذف بعضى از آن ضروب و بقاء و اعتبار بعضى ديگر نمىباشد و نيز چون حكم از مقدمه و طرف دوم يعنى اكبر بسوى مقدمه و طرف اول يعنى اصغر سرايت مىكند و جريان ميابد يعنى حكم از اكبر باصغر متعدى و منتقل مىشود و اين امر بسبب و ميانجى حد اوسط انجام ميگردد بنا بر اين همهء جهات در قضيهء ضروريه بتاته در هر دو مقدمه و يا در يكى از آن دو جزء محمول قرار ميگيرد تا بدين وسيله حكم با قيد اين جهت از اكبر باصغر متعدى شود . مانند « كل انسان بالضرورة هو ممكن الكتابة » و « كل ممكن الكتابة فهو بالضرورة واجب الحيوانية او ممكن المشى » كه نتيجه ميدهد « كل انسان بالضرورة واجب الحيوانيت » او ممكن المشى اعتبار بعضى دگر