احمد بهشتى

305

تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات شيخ الرئيس ابن سينا ( فارسى )

ترجمه تذنيب « 1 » پس لازم است كه علم واجب الوجود به جزئيّات ، علم زمانى نباشد ، تا حال ، گذشته و آينده ، در آن داخل شود و تغيّر ، عارض صفت ذاتش شود ؛ بلكه واجب است كه علمش به جزئيّات به گونه‌اى باشد كه از زمان و دهر ، قداست و برترى دارد . « 2 » و واجب است كه او به هر چيزى عالم باشد ؛ زيرا قدر او كه تفصيل قضاى نخستين اوست ، به نحو وجوب ، به هر چيزى كه با واسطه يا بىواسطه ، لازمهء ذات اوست ، منتهى مىشود ؛ « 3 » چراكه - همان‌طورىكه دانسته‌اى - هرچه واجب نيست ، موجود نيست . « 4 » شرح و توضيح جزئيّات زمانى ، همواره در معرض تغيّر و تبدّل مىباشند . اصولا جهان مادّى ، به اعراض بلكه ( بنابر حكمت صدرايى ) به جوهر خود ، يك‌پارچه متغيّر است . خواجه حافظ مىگويد : بر لب جوى نشين و گذر عمر ببين * كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس پيشينيان گفته‌اند : « الشىء الواحد لا يمكنك أن تراه مرّتين ؛ « 5 » شىء واحد را نمىتوانى دو بار ببينى » و به دنبال آن ، گفته‌اند : « بل و لا مرّة واحدة ؛ بلكه يك‌بار هم نمىتوانى

--> ( 1 ) . اين كلمه در اصل به اين معناست كه حيوان ، دم خود را از سوراخ بيرون آورد و بر در آن قرار دهد ( العين ، ج 1 ، ص 629 ) ؛ ولى در اين‌جا به معناى نتيجه‌گيرى است ؛ زيرا اين فصل ، بيان‌گر نتيجهء فصول گذشته است . ( 2 ) . از يك سو واجب الوجود بايد عالم به جزئيّات باشد و از سوى ديگر ، علم او بايد بر خلاف جزئيّات متغيّر ، نامتغيّر باشد . ( 3 ) . بحث قضا و قدر از بحث‌هاى عميق فلسفى است و شيخ الرئيس قدر الهى را تفصيل قضاى او دانسته است . ( 4 ) . اشاره است به قاعدهء « الشىء ما لم يجب لم يؤجد » . ( 5 ) . الشفاء ، « الالهيّات » ، مقالهء 1 ، فصل 8 .