احمد بهشتى

306

تجريد شرح نمط هفتم از كتاب الاشارات و التنبيهات شيخ الرئيس ابن سينا ( فارسى )

ببينى » . اين جمله مىتواند اشاره به دگرگونى پىدرپى اشيا باشد ؛ زيرا طبق حركت جوهرى هيچ‌چيزى ثابت و برقرار نيست . بنابراين ، نمىتوان او را دو بار ديد و نمىتوان او را يك‌بار ديد ؛ چراكه براى يك‌بار ديده شدن هم در جاى خود ميخ‌كوب نمىشود . اين عبارت ، شبيه اين است كه گفته شود : در يك آب ، نمىتوان دو بار شنا كرد ؛ بلكه يك‌بار هم نمىشود ، شنا كرد . نه تنها آب ، ثبات و قرارى ندارد ؛ بلكه شناكننده هم قرار و ثباتى ندارد . چنان‌كه در نمونهء پيش نيز نه تنها چيزىكه ديده مىشود ، قرار و ثباتى ندارد ، بلكه خود بيننده نيز چنين است . « 1 » بارى ، از يك‌سو ، معتقديم كه واجب الوجود ، علم به جزئيّات دارد و از سوى ديگر ، جزئيّات مادّى ، متغيّر و متبدّل ، بلكه نفس تغيّر و تبدّل مىباشند ، بنابراين ، بايد معلوم شود كه علم به جزئيّات ، در چه صورتى مستلزم تغيّر است و در چه صورتى مستلزم تغيّر نيست . ما در نمط چهارم گفته‌ايم كه واجب الوجود ، موضوع براى تغيّر نيست . « 2 » در همين نمط يك قاعدهء كلى ارائه داده و گفته‌ايم : هر چيزى كه موضوع تغيّر نيست ، از پذيرش صفت‌هاى متغيّر ، منزّه است ؛ « 3 » بلكه تنها صفت‌هايى مىپذيرد كه متغيّر نباشد ؛ مگر اين‌كه صفت‌هاى متغيّر ، اضافى محض باشند كه تغيّر آنها به لحاظ خارجى و نسبى

--> ( 1 ) . در نمونه‌هاى بالا ، تنها مىخواهيم مثال‌هايى براى جزئيّات متغيّر ذكر كنيم . هرچند مثال‌ها مورد اشكال و تأييدى بر سفسطه باشد ؛ چراكه گفته‌اند : در مثال مناقشه نيست . براى رفع مناقشه در مثال اوّل دو راه داريم : يكى اين‌كه چون هربار كه شىء ديده مىشود ، تصويرى جديد از او در چشم منعكس مىشود . بنابراين ، دو بار ديده نمىشود و چون به هنگام ديدن ، خود شىء را نمىبينيم ، بلكه تصوير آن‌را مىبينيم ، پس يك‌بار هم او را نمىبينيم . و اما اگر اشكال به لحاظ حركت يك‌پارچه و جوهرى باشد ، راه ديگر اين است كه برمبناى وحدت وجود ، حركت جوهرى منافاتى با بقاى شىء و ثبات آن ندارد . از همين راه به اشكال مثال دوم هم پاسخ مىدهيم . ( 2 ) . هستى و علل آن ، فصل 28 . ( 3 ) . فصل 19 .