الشيخ عباس القمي
673
الفوائد الرضوية في أحوال علماء المذهب الجعفرية ( فارسى )
آوردند و ما را كشيدند به موقف حساب . چون به موقف حساب رسيديم منبر عالى پر پلهاى ديدم كه در آنجا نهادهاند و بر درجهء اول حضرت رسول صلى اللّه عليه و إله و سلم است و بر درجهء دوم امير المؤمنين عليه السّلام و مشغول است به حساب مردم و مردم صف كشيدهاند در جلو آن حضرت . پس حساب مردم را رسيدند تا به من رسيد پس به نحو توبيخ و سرزنش مرا خطاب كرد و فرمود : براى چه ذكر كردى ذلت فرزند عزيزم حسين عليه السّلام را و نسبت دادى او را به ذلت ؟ پس من متحير شدم كه چه جواب گويم ، حيلهاى نيافتم جز آنكه انكار آن كردم . پس ناگاه دردى در بازوى خود يافتم ؛ مثل آنكه ميخى در آن كوبيدند . نگاه كردم ديدم در پهلوى من شخصى است به دست آن طومارى است به من داد آنرا گشودم ديدم در آن ، صورت مجلسهاى روضهء من به شرح و تفصيل نوشته شده است حتى آنكه در چه مكان و چه زمان بوده و در آن بود آنچه را كه آن حضرت بر من انكار فرمود . پس چون چنان ديدم حيلهاى نديدم جز اينكه گفتم كه اين مطلب را مجلسى رحمه اللّه در عاشر بحار ذكر كرده و من از آنجا نقل كردهام . پس آن جناب اشاره فرمود به يكى از خدّام كه حاضر بودند كه برو به نزد مجلسى و كتاب عاشر بحار را بگير و بياور . پس من نگاه كردم ديدم كه در طرف راست منبر صفوف طولانى بسيارى است . ابتداى صف از نزد منبر است و منتهى مىشود به جايى كه خدا مىداند و هر عالمى جمع كرده كتب و مؤلفات خود را و در جلو خويش نهاده و شخص اول در صف اول علّامهء مجلسى رحمه اللّه است . و چون خادم به نزد او رفت جلد عاشر را از ميان كتابهاى خود بيرون كرد و به او داد . چون آن خادم برگشت حضرت اشاره كرد به او كه كتاب را به من بدهد . پس من گرفتم و متحير شدم كه چه كنم ، چون مىدانستم كه دروغ گفتم كه نسبت آنرا به بحار دادم . پس بيهوده ورقهاى آن كتاب را به هم مىزدم پس ديگر باره حيله كردم و گفتم : در مقتل حاجى ملا صالح برغانى ديدم و ظاهر آن است كه منبع البكاء باشد . پس فرمود به يكى كه برو نزد ملا صالح و بگو كه با كتابش بيايد و نفرمود كه كتابش را بگير و بياور ، چنان كه در حقّ مجلسى رحمه اللّه فرمود : پس من ديدم كه حاجى مذكور در صف ششم يا هفتم است پس چون پيك آن حضرت به سوى او