الشيخ رحيم القاسمي

158

فيض نجف ( فارسى )

اگر سهم امام را بپذيرم ممكن است حقوق فقرا تضييع شود . گاهى ديدم چهارصد پانصد تومان . . . برايش سهم امام آوردند و بيش از چند ريال كه مقروض بود قبول نكرد . اگر احياناً لقمه‌اى شبهه‌ناك خورده بود برفور انگشت در گلو مىكرد و همه را برمىآورد . و اين حالت را مخصوصاً خود يك بار به رأى العين ديدم . ماجرا از اين قرار بود : يكى از بازرگانان ثروتمند ، آن بزرگوار را با چند تن از علما و طلاب دعوت كرده بود . سفره‌اى گسترده بود از غذاهاى متنوّع با انواع تكلّف و تنوّع . آن مرحوم به عادت هميشگى مقدار كمى غذا تناول كرد . پس از آن كه دست و دهان ها شسته شد ميزبان قباله‌اى را مشتمل بر مسأله‌اى كه به فتواى سيّد حرام بود براى امضا حضور آن مرد روحانى آورد . وى دانست كه آن ميهمانى مقدّمه‌اى براى امضاى اين سند بوده و شبهه رشوه داشته است . رنگش تغيير كرد و تنش به لرزه افتاد و فرمود : من به تو چه بدى كرده بودم كه اين زقّوم را به حلق مىكردى ؟ چرا اين نوشته را پيش از ناهار نياوردى تا دست به اين غذا آلوده نكنم ؟ پس آشفته حال برخاست و دوان دوان به مدرسه آمد و كنار باغچه مدرسه مقابل حجره‌اش نشست و با انگشت به حلق فرو كردن همه را استفراغ كرد ، و پس از آن نفس راحتى كشيد . « 1 » مرحوم منوچهر قدسى مى نويسد : مرحوم همايى از مراتب علم و زهد و ملكات اخلاقى و فضائل نفسانى اين استاد بزرگ داستان‌ها داشت كه براى مردم امروز به افسانه مىماند ، از جمله مىفرمود : بر سر درس بوديم و استاد سخن مىپرداخت ، چون درّ ثمين و ماء معين ، كه ناگهان مردى روستائى از اهل محل آقا در حاشيه مجلس درس پيدايش شد و شروع كرد جويده جويده و به تمجمج مطالبى را عنوان كردن . ناگهان آقا سر بلند كرد و گفت : والده مرحومه شده‌اند ؟ خدا بيامرزدشان . مرد روستايى به اشاره سر ، پاسخ مثبت داد . همه فهميدند كه مادر آقا به رحمت خدا رفته ، اما درس

--> ( 1 ) . زندگى نامه و خدمات علمى و فرهنگى استاد جلال الدين همائى ص 46 - 45 .