مجموعة مؤلفين
83
پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى )
[ ديدن تعليقه هاى پدر و گريه و زارى نمودن ] روز يكشنبه بيست و ششم [ محرم ] : [ در ] كربلا ، يك ساعت به صبح مانده ، تنها برخاستم حرم مشرف شدم زيارت كرده نماز جماعت خواندم ، به حضرت عباس مشرف شدم مراجعت نمودم . يك زوج چكمه كه خريده بودم گرفته منزل آوردم ، شيخ [ حسن ] به چاپار خانه رفته بود كاغذ جات طهران را آورده بود زيارت نمودم ازبابت ناخوشى نواب عليه عاليه ، خيلى اوقات تلخ شدم و قدرى گريه نمودم . بعد به حرم مشرف شدم ، به ضريح سيد الشهداء چسبيده ، دخيل شدم و عرض نمودم به خامس آل عبا كه از عمر من بردارد بر روى عمر نواب عليه بگذارد و اين عبد ذليل را تصدق آن وجود نمايد كه ديگر طاقت صبر ندارم ، جز نواب عليه كه خدا مرا قربان او نمايد ديگر كسى ندارم پدر و مادر من اوست بعد از گريه بسيار به خانه آمدم ، قدرى نان با آبگوشت خوردم ، باز به حرم رفتم ، خدمت حضرت عباس دخيل شدم و عرض نمودم همان عرضى كه به امام كرده بودم ، كه خدا قبول نمايد ، بعد منزل آمدم . آقا سيد على كوچك آمد منزل ما با آقا سيد محمد نجفى قدرى صحبت داشت و تعليقهجات مرحوم آقا را بيرون آورد كه به خط مبارك خودشان مرقوم فرموده بودند زيارت كردم و قدرى گريه و زارى نمودم . بعد حرم مشرف شدم ، نماز جماعت خواندم و به والده و سايرين مخصوصا دعا كردم در بالاى سر مبارك حضرت سيدالشهداء ، بعد به وعظ حاجى ملا باقر [ 46 ] آمدم ، قدرى گوش دادم از كثرت اوقات تلخى نتوانستم بنشينم تا آخر ، منزل آمدم ، شيخ حسن پسر شيخ اسدالله ديد اوقاتم خيلى تلخ است روضه خواند ، گريه كردم و به نواب عليه عاليه دعا نمودم كه خدا انشاء الله شفاى عاجل مرحمت نمايد . مختصر ، از كثرت اوقات تلخى يكى ازبابت اين خبر و يكى ازبابت بى خرجى بودن خودمان و يكى ولايت غربت و يكى نه راه پس داريم و نه راه پيش و يكى مطالبه طلبكارها ، طلب خودشان را ، به حق همين بزرگوار كه هيچ نمى فهميم شعور كه رفته ، نزديك است ديوانه شوم . جواب تلگراف هم نيامده پيشتر در تشويشم ، نمىدانم اين سفر چه سفرى بود ، خدا حفظ نمايد .