على ابو الحسنى ( منذر )
147
فراتر از روش « آزمون - خطا » ! : زمانه و كارنامه سيد يزدى " صاحب عروة " ( فارسى )
آنها ، ماجراى زير است . مرحوم حاج شيخ مهدى مازندرانى نقل مىكند : روزى مرحوم شريعت اصفهانى بيمار شد . آيت اللّه سيد كاظم يزدى ( صاحب عروه ) خواست به عيادتش برود . ما كه از شاگردان جوان سيد بوديم ، به دنبال استاد ، به سوى خانهء آيت اللّه شيخ الشريعه حركت كرديم . در بين راه ازدحام عجيبى براى ديدن آيت اللّه سيد يزدى شد . مردم دور او را گرفتند و به پايش افتادند و پاى ، دست و عبايش را مىبوسيدند . تا اينكه به نزد آيت اللّه شريعت رفتيم . پس از احوالپرسى سيد از شيخ الشريعه و دعا براى سلامتى وى ، ديديم سيد ساكت شد ، حالت بهتزدگى در چهرهاش نمايان شد و مدتى عرق ريخت . همه تعجب كردند ، يكى پرسيد حضرت آيت اللّه چرا متحير و متعجب است ؟ سيد فرمود : - مىدانيد چرا حالم تغيير كرده است ؟ شما ديديد من كه مىآمدم به سوى بيت آيت اللّه شريعت ، مردم جمع شدند ، دست ما را مىبوسيدند . تحيّرم بر اين است كه همينها روز قيامت روى سادهلوحى و صفاى باطن به بهشت بروند و ما به جهنم ، و چون بهشتىها مشرف بر جهنماند ، مىترسم اينها بهشتى باشند و ما با اينكه عالم هستيم به جهنم برويم و آنها در بهشت به ما پوزخند بزنند و بگويند : اين سيد كه ما دستش را بوسه مىزديم ، اين همه احترامش مىكرديم ، در جهنم چه مىكند ؟ ! من از اين ، وحشت دارم . حاج شيخ مهدى ، كه خود از نوادر پارسايان و وارستگان عصر خويش بود ، مىافزايد : « اينها مرجع و مقتداى ما بودند و چنين انديشهء بلند و آيندهنگرى داشتهاند . اينها بودند كه دين را حفظ كردند و در اختيار ما گذاشتند » . « 1 » پيش از اين ، داستان اقدام سيد - در اوج دوران مرجعيت خويش - به گذاشتن ديگ سياه و سوختهء دوران طلبگى بر طاقچهء اتاق خويش ، و نيز گرفتن گوشهء عبا به رسم دوران تنگدستى مفرط ايام جوانى ، را آورديم . اينگونه اقدامات ، كه هدف از آنها يادآورى مستمرّ اوضاع ناگوار گذشته و درنتيجه غرّه نشدن به اقبال بعدى دنيا بود ، همگى نشان از اهتمام سيد به مراقبت از نفس و پرهيز از وساوس شيطان دارد . . . ابيات آغازين رسالهء ادبى - عرفانى او ، موسوم به « بستان نياز و گلستان راز » ، حكايت از اظهار « فقر و مسكنت ذاتى » آن بزرگمرد در پيشگاه الهى دارد ، و همت استوارش به دورى از غفلت و بىخودى در طىّ راه بندگى حق :
--> ( 1 ) . جرعهاى از اقيانوس ، رمضان قلىزاده ( مازندرانى ) ، ص 327 .