على ابو الحسنى ( منذر )

136

فراتر از روش « آزمون - خطا » ! : زمانه و كارنامه سيد يزدى " صاحب عروة " ( فارسى )

بوده و آن‌دو ، از يك پستان شير خورده‌اند : * الذلّة و الطمع توأمان و العزّة و القناعة رضيعا لبان . . . احساس بىنيازى ( استغناء ) حتى از خود غنا بهتر است ، زيرا فرد غنى ، باوجود غنا ، بر تحصيل همهء آنچه كه مىخواهد قادر نيست و حسرت نداشتن ، نهايتا بر دلش خواهد ماند . اما شخص مستغنى ، دندان حسرت به مال و منال دنيا را ، از بيخ بركنده و گويى به تمام آرزوها دست يافته است : * الاستغناء خير من الغنى اذ ليس فى الغنى كلّ المنى . آزادگان ، منت ديگران را برنمىتابند ( الحرّ لا يتحمّل المنّ ) و نان و نواله‌اى را كه با خفّت سؤال از اين و آن به دست آيد به هيچ‌رو در شأن و شخصيت خويش نمىبيند : * بئست المأكلة ما تحصل بالمسئلة . * بئس النّوال ما سبق بالسؤال . درواقع ، سؤالى اگر هست ، چه بهتر كه از صاحبان دانش باشد . چه ، رنج كوتاه سؤال علمى از استاد ، لذتى جاويد از دستيابى به دانش را درپى دارد : * ذلّة السؤال قصيرة الأمد و لذّة العلم الى الابد . آنچه گفتيم ، انديشه‌ها و حرفهاى سيد بود . به كارنامهء زندگى او نيز كه مىنگريم ، آكنده از اين معانى است . در شرح احوال سيد به روزگار تحصيل در اصفهان ، ديديم كه وى چه سختيهاى زيادى را بر خود هموار كرد ، زيرا كه شخصيتش ، ذلّت عرض حاجت به محضر اين و آن ( حتى دوستان و آشنايان ) را برنمىتافت و در عين گرسنگى ، به اصطلاح ، صورت خويش را با سيلى ، سرخ نگه مىداشت . . . جالب است كه دست‌پروردگان سيد نيز چنين بودند و آبروى فقر و قناعت نمىبردند . براى نمونه ، آيت اللّه شيخ محمد حسين آل كاشف الغطاء ، شاگرد و دستيار سيد ، در نامه‌اى كه به تاريخ يكم ربيع الثانى 1330 ق ، از تبعيدگاه ژون تركها ( از سوريه و شامات ) به سيد در نجف مىنويسد ، ضمن شرح تنگدستى شديد خويش مىگويد : اين بنده ، خداى را ستايش مىكنم كه تاكنون دهان به سؤال و تكدّى از ديگران نگشوده و به لطف حق ، آبرويم را پيش اين و آن نريخته‌ام . و ان شاء اللّه حتى اگر رگ گردنم بريده و رشتهء حياتم پاره گردد ، باز آبرويم را با عرض حاجت نزد ديگران نخواهم ريخت . . . « 1 »

--> ( 1 ) . اما العبد - فبحمد اللّه - ما فتحت فى سؤال احد فمى ، و لا ارقت - بمنّه - ماء وجهى . كلّ ذلك بما اغنانى به من