الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

60

الغدير ( فارسى )

او با عزت نفسى كه داشت ، خوددارى كرد و با آنها به جنگ برخاست . آنها هم آنقدر به دو سنگ انداختند تا بر زمين افتاد . خواهرش ميثاء فرياد زد : اى قبيلهء طى ، آيا پسر خليفه را تسليم مىكنيد ؟ زبان بگشاييد و نيزه‌هاتان را به كار گيريد . احمرى اين فرياد را كه شنيد ، از ترس اين‌كه قبيلهء طى جمع شوند و او را بكشند ، فرار كرد . گروهى از زنان قبيلهء طى بيرون ريختند و عبد اللّه را به خانه‌اى بردند و احمرى هم از آنجا دور شد تا به نزد زياد رسيد و گفت : قبيلهء طى بر سر من ريختند و چون نتوانستم با آنها روبرو شوم ، نزد تو باز گشتم . زياد افرادى را در پى عدى كه از محلّ اختفاى عبد اللّه خبر داشت ، فرستاد و آنان او را در مسجد يافتند و نزد زياد آوردند . زياد خطاب به عدى گفت : عبد اللّه را پيش من آور . عدى گفت : من چگونه كسى را پيش تو بياورم كه مردم او را كشته‌اند ؟ زياد گفت : بياور تا ببينم كه او را كشته‌اند . عدى طفره رفت و گفت : من نمىدانم او كجاست و چه كار مىكند . زياد هم عدى را زندانى كرد . اهالى شهر از قبيله‌هاى يمن و مضر و ربيعه كه نگران حال عدى بودند ، نزد زياد آمدند و دربارهء عدى با او سخن گفتند . عبد اللّه هم از ميان قبيلهء طى خارج شد و مدتى در ميان قبيلهء بحتر پنهان گرديد و به عدى پيام فرستاد كه اگر دوست دارى ، من بيايم و با تو پيمان ببندم . عدى در پاسخ گفت : به خدا هرگاه تو زير پاهاى من بودى ، هرگز قدم از روى تو برنمىداشتم و از تو نمىگذشتم . سرانجام ، زياد ، عدى را خواست و به او گفت : من ترا آزاد مىكنم به شرطى كه او را از كوفه ببرى تا در ميان كوههاى طى اقامت كند . او موافقت كرد ، آنگاه برگشت و به عبد اللّه بن خليفه چنين پيغام داد : خارج شو كه هرگاه ببينم خشم او فرونشسته است ، با او صحبت مىكنم تا به خواست خدا از تو دست بردارد . سپس عبد اللّه به طرف كوههاى طى بيرون آمد و پيش از مرگ زياد در آنجا وفات كرد . گواهى دروغ بر عليه حجر زياد دوازده نفر از اصحاب حجر بن عدى را در زندان جمع كرد و نيز رؤساى محله‌ها را احضار كرد كه عبارت بودند از : عمرو بن حريث رئيس محلهء اهل المدينه ، خالد بن