الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
29
الغدير ( فارسى )
كه ديگر مخالفت كنيد . به خدا سوگند ، اگر مخالفت كنيد ، كسى را بر شما مىگمارم كه شما را از بن براندازد و اموالتان را بگيرد و خانههاتان را ويران كند . سپس به سوى طائف حركت كرد . ابراهيم ثقفى نقل مىكند : بسر مردى از قريش را به نباله فرستاد كه در آنجا گروهى از شيعيان على بودند و دستور داد آنها را بكشد . او هم آنها را دستگير كرد و با آنها سخن گفت . مردم گفتند : اينها همه قوم تو هستند ، از اينها دست بردار تا ما از بسر اماننامه بياوريم . مرد قرشى آنها را زندانى كرد و منيع باهلى از بين آنها به نزد بسر رفت ، تا از او امان خواهد و او در طائف بود . آنگاه جماعتى از اهالى طائف دربارهء ايشان با او سخن گفتند و از او نامهاى خواستند كه آنها را آزاد كند . او هم وعده داد و نامه را به تأخير انداخت ، به گمان اينكه آن قريشى كه مأمور قتل بود ، همه را كشته است و اين نامه وقتى مىرسد كه او همه را كشته باشد . سپس نامه را نوشت و منيع به خانهء زنى كه در طائف بدان درآمده بود ، رفت ، اما او را نيافت و رداى خود را روى ناقه انداخت و سوار شد . روز جمعه و شب شنبه به حركت خود ادامه داد و هنگام طلوع آفتاب به نباله رسيد . مردم را بيرون آورده بودند كه بكشند و نامهء بسر هنوز نرسيده بود . يكى از مردانشان را آوردند و مردى از اهالى شام با شمشيرش ضربتى به دو زد ، ليكن شمشيرش شكست و شاميان به يكديگر گفتند : شمشيرهاى خود را در آفتاب پهن كنيد تا نرم شود ، آنگاه بركشيد . منيع باهلى كه برق شمشيرها را ديد ، لباسش را حركت داد و مردم گفتند : اين سواره خبرى آورده است . پس او را نگاه داشتند و شتر كه ايستاد ، او پياده شد و با پاى خود نامه را آورد و تسليم كرد و همگى آزاد شدند . آن مردى كه شمشير خورده و شمشير شكسته بود ، برادر منيع بود . ابراهيم نقل مىكند كه على بن مجاهد از ابن اسحاق روايت كرده كه گفت : چون مردم مكه از كارهاى بسر باخبر شدند ، بسيار ترسيدند و فرار كردند . دو پسر عبيد اللّه بن عبّاس به نامهاى سليمان و داود ، و مادرشان حوريه « 1 » كه دختر خالد بن
--> ( 1 ) . در برخى مآخذ از وى با نام « جويريه » ياد شده است . ر ك : ريحانة الادب : 8 / 299 . ( و )