الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

402

الغدير ( فارسى )

محبت هنر من است ، و مرا در اين هنر توانايىهاست . - سرانجام ، ندادهنده‌اى بر من بانگ زد كه از مركب آرزو فرود آى . آن غزالى را كه شيفته‌اش بودى ، صيد كرده‌اند . - من از اين گفته ، سرگشته و حيران شدم ، و عقل از سرم پريد ، و زمين و همهء راههاى آن بر من تنگ آمد . - من اظهار داشتم : ترا به خدا سوگند مىدهم كه بگويى چه كسى او را شكار كرده است ؟ آنها را از اين مسير بازگردان . - در پاسخ اظهار داشت : تو چگونه مىتوانى آنان را ببينى ؟ چرا كه آنان از عرصهء روزگار رحلت كرده و درگذشته‌اند و از اين پس ، اشتران راه او را نيكو يافته‌اند . در يكى ديگر از اشعار خود كه از بهترين اشعار اوست ، در مدح يكى از اميران چنين گفته است : - ترا افتخارات بزرگى است ، و سعادت همواره در وجود تو سايه‌گستر است ؛ عزّت و سرورى و پيروزى ، زندگانى ترا پوشانيده است . - مجد و شكوه و جود و عطا و همهء فضيلتها و نعمتها در وجود تو جمع است و سپاس اين همه نعمت ، واجب . - رفعت قدر و مقام بلند تو سر در كهكشان دارد و ديگر اختران بر محور وجود تو مىچرخند . - ترا آنچنان پايگاه رفيعى است كه هرگاه بخواهى ، مىتوانى در كنار ستارهء سها جا گيرى و خواسته‌هايت را به چنگ آرى . - تو اين همه مجد و بزرگى را در كودكى و خردسالى دريافت كرده‌اى ، شگفت‌آور نيست اگر كمال جوانى را در گهواره به دست آورده باشى . - آنگاه كه خواهى حمله كنى ، بر قلهء « سراحين » دست مىيابى و تيغ و نيزه از تحمل دليرى تو كند و ناتوان است . - در ميدان مسابقهء اسب‌دوانى ، تو از همهء چابك‌سواران كه از هرسو مىتازند ، گوى سبقت مىبرى .