الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
14
الغدير ( فارسى )
قضيه را مروان بن حكم به معاويه خبر داد و معاويه در جوابش چنين نوشت : خبر مرگ حسن را با سوارهاى زود به من برسان . هنگامى كه معاويه خبر مرگ او را شنيد ، تكبيرى از آسمان به گوشش رسيد و مردم شام نيز به دنبال آن تكبير گفتند . فاخته دختر قريظه به معاويه گفت : خدا چشم ترا روشن كند ، براى چه تكبير گفتى ؟ او گفت : حسن مرد . گفت : آيا به مرگ پسر فاطمه تكبير مىگويى ؟ گفت : من براى شادمانى از مرگ او تكبير نگفتم ، بلكه دلم آرام گرفت . « 1 » ابن عباس به حضور معاويه آمد و معاويه گفت : اى ابن عباس ، آيا مىدانى در باب اهل بيت تو چه گفته مىشود ؟ گفت : نمىدانم ، جز اينكه مىبينم تو خوشحالى و صداى تكبيرت را شنيدم . معاويه گفت : حسن درگذشته است . ابن عباس به او گفت : خدا ابو محمّد را رحمت كند و سه بار اين جمله را تكرار كرد . سپس افزود : سوگند به خدا اى معاويه ، قبر او قبر ترا تنگ نخواهد كرد و عمر كوتاه او بر عمر تو نخواهد افزود . هرموقع كه حسن را مىديديم ، در واقع امام متّقيان و خاتم پيغمبران را مشاهده مىكرديم . خداوند اين شكست و شكاف را جبران فرمود و اشكها تسكين يافت و از آن پس جانشينان او امام ما خواهند بود . « 2 » پسر هند حتى پيش از امام حسن فرزند بزرگوار على عليه السّلام از مرگ امير المؤمنين عليه السّلام خيلى خوشحال بود و خبر اين موضوع كه به امام حسن رسيد ، به دو نوشت : به من خبر دادهاند كه تو در موضوعى كه هيچ خردمندى شماتت نمىكند ، شماتت كردهاى ، داستان تو حكايت همان كسى است كه اين شاعر گفته است : - از من به آن كسى كه پس از درگذشت ديگرى باقى مانده ، بگو : آماده باش كه تو نيز به سرگذشت پيشينيان گرفتار خواهى شد . - ما و آن كسى كه از ميان ما رفته است ، به مثابه همان زندهاى هستيم كه پيوسته روز و شب را سپرى مىكند و مردم از او پيروى مىكنند . به خاطر خوشآمد معاويه بود كه نگذاشتند حسين بن على برادرش امام حسن را
--> ( 1 ) . اين روايت را تا اينجا زمخشرى در ربيع الابرار ، باب هشتاد و يكم و بدخشى در نزل الابرار نقل كردهاند . ( 2 ) . حياة الحيوان : 1 / 58 ؛ تاريخ الخميس : 2 / 294 .