الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

18

الغدير ( فارسى )

بگيريد . عمار را دستگير كردند . عثمان به دارالخلافه وارد شد دستور داد او را آوردند و چنانش بزد كه بيهوش شد . آنگاه او را بيرون بردند و به منزل ام سلمه ، همسر پيامبر خدا رساندند . آن روز از نماز ظهر و عصر و مغرب بازماند . وقتى به هوش آمد ، وضو گرفته نماز گزارد و گفت : خدا را شكر كه اولين روزى نيست كه در راه خدا آزار و شكنجه مىبينم . هشام بن وليد بن مغيرهء مخزومى - از آن جهت كه عمار هم‌پيمان قبيلهء بنى مخزوم بود - برخاست و به عثمان گفت : اى عثمان ! در مورد على ، از او و قبيله و قوم و خويشانش ترسيدى و در برابر اعتراضش سكوت كردى ، اما در مورد ما جرأت به خرج دادى و هم پيمان و عضو قبيلهء ما را تا پاى كشتن كتك زدى . به خدا اگر بميرد ، يكى از مردان ستبر گردن بنىاميه را خواهم كشت . عثمان گفت : حالا كارت به اينجا رسيده اى پسر قسريه ؟ « 1 » گفت : نه‌تنها مادرم بلكه جده‌ام نيز از عشيرهء قسريه از قبيلهء بجيله است . عثمان به او دشنام داد و حكم كرد تا او را بيرون انداختند . وى نزد ام سلمه رفت و ديد كه همسر پيامبر از رفتارى كه با عمار شده ، خشمگين است . چون خبر بد رفتارى با عمار به عايشه رسيد ، او هم خشمگين گشت و مقدارى از موى پيامبر خدا و جامه و كفشى از او را بيرون آورده گفت : چه زود سنت پيامبرتان را ترك كرديد ، در حالى كه اين موى و جامه و كفش اوست كه هنوز فرسوده نشده است . در نتيجه ، عثمان چنان بشدت ناراحت و عصبانى شد كه حرف زدنش را نمىفهميد ، و از روى ناراحتى به مسجد درآمد . در اين وقت ، مردم مىگفتند : سبحان اللّه ، سبحان اللّه ! و با اين تسبيح ، از رويه و رفتار خليفه ابراز تنفّر و ناراحتى مىنمودند . عمرو عاص هم از آن جهت كه عثمان او را از استاندارى مصر بر كنار كرده و عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح را به اين سمت گمارده بود ، خشمگنانه اظهار تعجب مىكرد و سبحان اللّه مىگفت . خبر رفتن هشام بن وليد و جماعتى از بنى مخزوم نزد ام سلمه و اينكه همسر پيامبر از حال عمّار خشمگين شده است ، به عثمان رسيد و او كسى را نزد ام سلمه فرستاد كه چرا در اينجا اجتماع شده است ؟ ام سلمه پيغام فرستاد : اين به تو مربوط نيست و دست از اين

--> ( 1 ) . قسريه ، زنى است از عشيره‌اى به همين نام كه او را حقير مىشمردند . ( م )