الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )

19

الغدير ( فارسى )

پرسش بردار . ضمنا با طرز حكومتت مردم را وادار به كارهايى نكن كه مايل نيستند دست به آن بزنند . مردم رفتارى را كه عثمان با عمار كرده بود ، تقبيح نمودند و چون آن خبر در ميانشان منتشر شد ، مخالفتشان شدّت گرفت . « 1 » زهرى چنان كه بلاذرى روايت كرده ، مطلب را چنين آورده است : در خزانهء عمومى كيسه‌اى پر از جواهرات و زيور بود . عثمان با آن بعضى از افراد خانواده‌اش را آراست . در اين هنگام او را مورد انتقاد قرار دادند . چون خبر انتقادات مردم به گوشش رسيد ، در نطقى گفت : اين مال خداست ، آن را به هركه دلم بخواهد ، مىدهم و به هركه دلم بخواهد نمىدهم تا كور شود چشم هركس كه نمىتواند ببيند . عمار گفت : به خدا من اولين كسى هستم كه چنين رويه‌اى را نمىتواند ديد . پس عثمان گفت : اى پسر سميّه ! در برابر من گستاخى مىكنى ؟ و او را آنقدر زد تا بيهوش گشت . بعد عمار گفت : اين اولين بارى نيست كه در راه خدا و به خاطر خدا مورد آزار و شكنجه قرار مىگيرم . عايشه مقدارى از موهاى پيامبر و يكى از لباسها و كفشهايش را آورد و گفت : چه زود سنت پيامبرتان را ترك كرديد . عمرو عاص هم گفت : اين منبر پيامبرتان است و اين جامه‌اش و اين مويش كه هنوز نفرسوده و از بين نرفته است و شما سنّتش را تغيير داده و به جاى آن سنت ديگرى اختيار كرده‌ايد . در نتيجه ، عثمان چنان خشمگين شد كه حرف زدنش را نمىفهميد . « 2 » 2 - 43 - بلاذرى مىنويسد : مقداد بن عمرو و عمار ياسر و طلحه و زبير با عده ديگرى از ياران پيامبر خدا نامه‌اى نوشتند و در آن بدعتهاى عثمان را به شرح آوردند و او را از پروردگارش ترساندند و خاطر نشان ساختند كه اگر دست از اين‌رويهء خود ساخته و بدعتهايش برندارد ، بر او خواهند تاخت . آنگاه عمار ياسر نامه را گرفته پيش عثمان برد و تا مقدمهء نامه را خواند ، عثمان به او گفت : از بين آنها تو يكى در حمله به من پيش قدم شده‌اى ؟ عمار گفت : چون من براى تو دلسوزتر از همهء آنان هستم . گفت : دروغ مىگويى اى پسر سميه ! گفت : به خدا من پسر سميه و پسر ياسرم . در اين وقت عثمان به نوكرانش

--> ( 1 ) . انساب الاشراف : 5 / 48 . ( 2 ) . همان : 5 / 88 .