الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
93
الغدير ( فارسى )
عثمان شوند . اينك بياييم به كمخردى و نادانى كسى بنگريم كه چنان حرف مسخرهاى را باور داشته و استهزاى دين ناباورى را راست شمرده و بر آن آثار عملى مترتّب پنداشته است ، تا اينكه آيات خداى حكيم در ردّش فرود آمده است . گرفتيم حرف روايت كننده داير بر اينكه عثمان پس از نزول آيات به روش پيشين بازگشته ، راست باشد ، حتى در آن صورت نيز بازگشت وى نمىتواند نابخردى او را بپوشاند و ناديده انگارد ، زيرا كه حرف آن كافرمنش را پذيرفته و تسليم آن خرافه و پندار ضد اسلامى گشته است . آرى ، هرگاه اعتنايى به آن پيشنهاد كفرآميز و احمقانه ننموده و به بيراهه نرفته بود ، يا اگر رفته بود ، خود به قدرت تفكر و نه با سرزنش و نكوهش الهى بازگشته بود ، از سسترأيى و نابخردى تبرئه مىشد و ديگر به راه صدقه دادن و انفاق بىحساب و كتاب باز نمىآمد ، امّا چون باز آمد ، نه از دارايى و درآمد شخصى ، بلكه از مال خدا و خلق حاتمبخشى كرد و به چنان رويهاى گراييد كه در تاريخ ثبت است و به گفتهء مولاى متقيان : مال خدا را ، چنان كه شتر گياه نورستهء بهارى را بچرد ، مىبلعيد . 50 - عثمان راه رستگارى را نمىداند ! ابن عساكر چنين روايت مىكند : عمر به عثمان بن عفان برخورد و به او سلام كرد ، ولى جوابى نشنيد نزد ابو بكر صديق رفته گفت : اى جانشين پيامبر خدا ! مىخواهى مصيبتى را كه پس از پيامبر خدا گرفتارش شدهايم ، برايت بگويم ؟ پرسيد : چيست ؟ گفت : به عثمان برخوردم و به او سلام كردم ، ليكن جواب سلامم را نداد . ابو بكر با شگفتى پرسيد : راستى چنين اتفاق افتاد ؟ گفت : آرى . پس دست او را گرفت و با هم نزد عثمان آمدند و سلام كردند و جواب سلامشان را داد . آنگاه ابو بكر گفت : آيا راست است كه عمر نزد تو آمده سلامت كرد و جوابش را ندادى ؟ گفت : به خدا قسم ، اى خليفهء پيامبر خدا ! من او را نديدم . پرسيد : فكرت به چه مشغول بود ؟ گفت : داشتم به پيامبر خدا مىانديشيدم كه از دنيا رفت و از او نپرسيديم : چگونه مىتوان رستگار شد و از آتش دوزخ رهايى يافت ؟